چو دشمن گرامی شد و دوست خوار به ناچار پیش آید این روزگار (دانای توس)
خسرو خزاعی، نشریه ژوییه 2007 ترسایی انجمن آموزش جهانی زرتشت را ، به نوشتن یک داستان ساخته و پرداخته جاسوسی و ضدجاسوسی تخصیص داده است. نوشتن این داستان بی بنیان شایسته یک نشریه زرتشتی نیست، و بدون شک هر انسان آزاده و خردمندی آنرا نمی پذیرد. از آنجاییکه این گونه نوشته ها به ارزش های فرهنگ کهن ایران زمین آسیب های جبران ناپذیری وارد می کند، و نمی توان آنرا نادیده گرفت، به روشنگری آن می پردازم. چون پیوند خسرو خزاعی و دهشیری نماینده ملایان در یونسکو نقطهً اوج این نابسامانیهاست، نخست آنرا بررسی کرده، سپس به ریشه یابی ناراستی ها و جنجالی که براه افتاده سخن خواهم گفت.
در گردهمایی روز23 ژوئن 2007 در یونسکو، خسرو خزاعی، جشن طبیعت و محیط زیست و اندیشه زرتشت را در پاسداری از آن بازگومی کند. این همایش به اعتراف خسرو خزاعی در ماهنامه ژوییه کانون اروپایی جهان بینی زرتشت، با ابتکار دهشیری نماینده ملایان در یونسکو بکوشش مصومه متقیان (دانشجو در نانسی) و و دبیر انجمن جهانگردی (و در واقع بازدید از گور های تازیان د د منش در ایران) وخسرو خزاعی و یار همیشگی او افتخار السادات دفتریان سازمان می گیرد و بظاهر بیش از 6000 یورو هزینه های آنرا مصومه متقیان می پردازد (انجام چنین هزینه ای برای یک دانشجو، دست ملایان را در این کار آشکار می کند) ننگ و بد نامی بیشتر از هنگامی آغاز می شود، که دهشیری نماینده ملایان در یونسکو، رشته سخن را در دست می گیرد و می گوید تصمیم دارد تعزیه (نمایش کشتار تازیان را که در خیابانها انجام می شود) در یونسکو به ثبت برساند، و بلافاصله در خواستی را که در این زمینه از پیش تهیه کرده بوده است به شرکت کنندگان ارایه می دهد، و از آنان می خواهد تا آنرا امضاء کنند.
این همایش ناهمگون و این پیوند نامتجانس با این پایان غم انگیز، برای ایرانیان فرزانه ورهروان اندیشه های زرتشت، چون ضربه ای جان سوز، همگان را از پای در می آورد و بدنبال پخش این خبر و خشم مردمان و آسیب هایی که خسرو خزاعی به فرهنگ کهن ایران وارد کرده است، این پرسش را به میان آورد. آیا خسرو خزاعی با یک برنامهً حساب شده برای نابودی انجمن های دینی و فرهنگی خود را به ملایان فروخته است؟، بویژه آنکه پس از آگاهی از نارضایی ها و خشم همگان و زیان جبران ناپذیری که با این پیوند ناستوده، به همگان زده است، نه تنها از این کار ناستوده که بدون رایزنی با زرتشتیان و فرزانگان آزاد منش ایرانی، در یک نشست همگانی و یا در یک نوشته، از پوزش خودداری کرده و برای جبران آن کمترین تلاشی نکرده است، پا را فراتر نهاده و این سخن زشت را بازگو می کند: در آینده برای سخنرانی به مسجدها هم خواهم رفت.
بدون شک خسرو خزاعی از کارنامه رویدادهای ایران زمین و یورش تازیان ددمنش به میهن ما بی خبر است، و نمی داند ، ددمنشان به هر شهرو دیاری که دست یافتند، هستی مردم را تاراج، زمین و خانه آنها را گرفتند مردان را گردن زدند و به زنان تجاوز کردند ، و سپس در بازار برده فروشان، بدست دژخیمان سپردند، آتشکده ها و نیایشگاههای زرتشتیان را گرفتند وبرای تبلیغات ددمنشانه خود بکار گرفتند. کدام ایرانی آزاده وخردمند می پذیرد به جایی برود که یاد آور سیه روزیهای مردمان بوده وبا کسانیکه زرتشت وزرتشتیان را مجوس، مردم را موالی (بنده) و تازیان را سید (برتر) می دانند، به هم سخنی بنشیند. این گفتار نابخردانه و انیرانی از کجا سر چشمه گرفته است.
ز دشمن تو یاری چه جویی همی
به بیهوده این رو چه پویی همی
تو راهی که دشمن نماید نپوی
که پو ینده را خواری آرد به روی
ز نیک و بدت هر چه آمد بسر
ز خود بین و از کردهً خود شمر
خسرو خزاعی برای تحریف افکار عمومی، با ساختن و پرداختن یک داستان جاسوسی و ضدجاسوسی بر آنست ،که با بد نام کردن، و تهمت های بی دلیل، راهی برای خروج از گندابه ای که در آن فرو رفته است بیابد. در جاییکه خسرو خزاعی با نماینده ملایان در یونسکو ، و دو نفر از سر سپردگان آنان در پوشش انجمن های توریستی ، وافتخار السادات دفتریان به تدارک یک همایش می پردازند، دیگر نیازی به مامورملایان نیست.
بنا به ضرب المثل معروف، از خسرو خزاعی باید پرسید:، سوگندت را باور کنیم یا دم خروس را؟!.از سوی دیگر بکار بردن کُد (ف.د) که از شیوه های فراموشخانه هاست، در یک نشریه همگانی پرسش بر انگیز است. این داستان خیالی که به یاوه گویی بیشتر نزدیک است، با صد من سریش هم نمی توان به کسی چسباند.
خسرو خزاعی و عباس ساسانفر، که دست اندرکاران این کارهای بی بنیان هستند، باید بدانند که ایراد تهمت بی دلیل و بی ارج کردن دیگران، که با اندیشه های زرتشت و ارزش های فرهنگ ایران زمین در تضاد آشکار است، خود را بیشتر رسوا و بد نام می کنند، این سخنان دل آزار که موجب جدایی و تفرقه بین ایرانیان آزاده می شود، همان چیزیست که ملایان در جستجوی آنند. در چنین شرایط و رفتارهای نابخردانه و نامردمی، دیگر نیازی به مامور نفوذی نیست.
باید بدانیم این تفرقه افکنی ها و رفتارهای نابخردانه از کجا آغاز شده است.
خسرو خزاعی در نشریه اکتبر 2006 ترسایی که در رویاهایش، خود را همه کارهً انجمن جهانی زرتشتیان می بیند، به توصیف از کاخ ساسانفر و پذیرایی با شکوه و تشکیل انجمن جهانی زرتشت می پردازد، و می گوید روسای انجمن ها و اوستاشناسان برجسته، کار نوشتن اساسنامه را بر دوش گرفته اند.
در نشریه مارس 2007 ترسایی ، از تصویب اساسنامه در درهای بسته و برگزیده شدن (نه انتخاب کردن) هیت مدیره و مدیران عاملی سخن می گوید و به شیوهً ملایان مردمان را چشم و گوش بسته و بدون آنکه کمترین آگاهی از اساسنامه انجمن داشته باشند، و کمترین نقشی در اداره انجمن داشته باشند، بافتخار انجمن جهانی می رساند.
از آنجا که گزینش مدیران بدست ساسانفر انجام می شود، و شرکت کنندگان مصلحتی و یا با سکوت آنرا می پذیرند فرزانگانی چون فریبرزرهنمون که سالهاست، ماهنامه ایران زمین را یک تنه فراهم و به همه کشورهای جهان می فرستد، و دکتر وندیداد گلشنی به فراموشی سپرده می شوند. و آبرامیان را که برای زد و بندهای خود و و عملی کردن خواسته هایش موثرمی داند، به سخنگویی انجمن و از آنجا که از هوچی بودن خسرو خزاعی نگران بوده است او را در هیت مدیره می گذارد. خسرو خزاعی پس از این ناکامی، سخنانش بی رنگ می شود، نه تنها ستایش ها و تحسین هایش به فراموشی سپرده می شود، در نشریه مارس 2007 ترسایی، بدون آنکه نامی از کسی به میان آورد از تکرو بودن و تکرویها سخن بمیان می آورد.
خسرو خزاعی که در روزهای نخست از رئیس انجمن ها و اوستاشناسان سرشناس، سخن می گفت آیا می دانست برخی از این رئیس انجمنها چون خودش ، همه چیز با آنها آغاز و پایان می پذیرد. برخی از این انجمن ها شمار هموندانش از انگشتان یک دست تجاوز نمی کند و یا تنها انجمن به ثبت رسیده و کمترین کار فرهنگی و آئینی.تا کنون انجام نداده اند. و بسیاری از آنها از نوشتن ساده ترین چیزهای زندگی ناتوانند، چه برسد به پژوهش در فرزان زرتشتی و فرهنگ کهن ایران.
به استثنای استاد جعفری که بدرستی یکی از برجسته ترین پژوهشگران ایرانی است، و ساسانفر تنها روی حسابهای دیگری او را دعوت کرده است، کدامیک از این اوستاشناسان خاموش، تا کنون پیرامون سخنان اندیشه برانگیز زرتشت از خود چیزی نوشته اند. کدامیک از آنها به نوشته ایکه در آن دو گوهر همزاد (سپنتا مینو و انگره مینو) که یکی از ارزنده ترین اندیشه های زرتشت است، نفی می کند و زرتشت را مردی افسانه ای می داند، پاسخی شایسته داده اند، آنچه بیش از هر چیز شگفت انگیز است می بینم که خسرو خزاعی پس از از ناکامی از مدیریت عامل انجمن بفکر کار گروهی و مردم سالاری افتاده است، چیزیکه هرگز در نوشته هایش دیده نمی شود.
مگر او نمی دانست که اندیشمند و فرزانگان ایرانی باین چند تن دست چین شده ساسانفر پایانی نمی پذیرد، دو دیگر اینکه پس از نوشتن طرح اساسنامه انجمن، آیا می دانست که این طرح باید به آگاهی همگان برسد. و با رایزنی با آنان اساسنامه ای که شایسته این نام است نوشته می شد. سه دیگر نه تنها رایزنی نشد، برای انتخاب مدیران و جلب نظر فرزانگان برای داوطلبی مدیریت که زیر بنای مردم سالاری است کمترین اشاره ای دیده نمی شود. و در پایان چه اقدامی برای ثبت رساندن اساسنامه این چنانی بعمل آمده است، بدون شک هیچ و هنوز اساسنامه در حال تاسیس است و بعلت نداشتن آدرس و عدم ثبت در مرجع قانونی، فاقد شخصیت حقوقی است ، و آیا خسرو خزاعی می داند که در چنین شرایطی اتحاذ هر گونه تصمیمی طبق قانون در زمینه انجمن ها، غیر قانونی است (حتماً خواهید گفت که ما برتر از قانونیم)، در این صورت من حرفی ندارم چون با آدمهایی که قانون نمی شناسند، هر گونه گفتگویی از ابتدا نادرست است.
با شناختی که در درازای سی سال در فرانسه همگان از ساسانفر دارند، همگان می دانند که او بدنبال تشکیل یک انجمن قانونی و کار بنیانی برای پژوهش های فرهنگی و آیینی نیست، به همین جا که رسیده است کفایت می کند. او می خواهد از عنوان رئیس انجمن جهانی زرتشتیان به زد و زد و بندهایش با ملایان ، بهائیان ( که خود عضو هیت مدیره آنان در پوشش ایرانیکا ست) و سلطنت طلبان و دیگران بهره گیرد. بدون شک نامه آبرامیان که در نشریه ژوییه آمده است و همین داستان ساخته و پرداخته جاسوسی و ضدجاسوسی، با اشارهً او انجام شده است، و بر آنست که با ایجاد تفرقه و بدنام کردن مدیران، آنان را مجبور به ترک انجمن نموده، و انجمن را در همین مرحله که هست برای خود نگهدارد. نگاهی کوتاه به انجمن زرتشتیان پاریس که بیش از 20 سال پیشینه دارد، گواه زنده این ادعا است. شماره همواندان این انجمن از انگشتان دست فراتر نمی رود و شاید ساسانفر و همسرش، دو فرزند خوانده 60 ساله که هنوز خود را تحت قیمومیت ساسانفر می دانند، و همسران آنها،. نکته دیگر اینکه این انجمن با پیشینه طولانی کمترین کار فرهنگی و آیینی انجام نداده است، این نامردمی ها، این نادرستی ها، که برای زد و بند کردن با این گروه یا با آن دسته است امروز آغاز نشده است. از هنگامیکه دیو تازی در سرزمین آریایی ایران زمین لانه کرده است در همه جا دیده شده و می شود.
شما فرزانگان و دوستداران فرهنگ ایران، اگر بارزش های فرهنگ ایران زمین دلبستگی دارید و اگر پیروان اندیشه های والای زرتشت هستید، اگر می خواهید که خود و فرزندانتان، چون نیاکان پر ارجمان آزادانه زندگی کنید. باید سکوت را بشکنیم و شجاعانه و با اراده ای آهنین به جنگ دیو تازی و سرسپردگان آن بپا خیزیم و سلاح این جنگ ، آگاه کردن همگان به اندیشه های زرتشت است و این کار بزرگ ممکن نیست مگر آنکه، دست در دست، کار پژوهش اندیشه های زرتشت و ارزش های فرهنگی ایران و کارنامه رویدادی این کشور اهورایی را گسترش دهیم و هم میهنانان خود را به آن آگاه سازیم.
با آرزوی برافراشته شدن درفش کاویانی و بر پایی اندیشه های زرتشت
دکتر فریدون راد
HTML Attachment [ Scan and Save to Computer ]
چو دشمن گرامی شد و دوست خوار?????????????????????????? به ناچار پیش آید این روزگار?? (دانای توس)
خسرو خزاعی، نشریه ژوییه 2007 ترسایی انجمن آموزش جهانی زرتشت را ، به نوشتن یک داستان ساخته و پرداخته جاسوسی و ضدجاسوسی تخصیص داده است. نوشتن این داستان بی بنیان شایسته یک نشریه زرتشتی نیست، و بدون شک هر انسان آزاده و خردمندی آنرا نمی پذیرد. از آنجاییکه این گونه نوشته ها به ارزش های فرهنگ کهن ایران زمین آسیب های جبران ناپذیری وارد می کند، و نمی توان آنرا نادیده گرفت، به روشنگری آن می پردازم. چون پیوند خسرو خزاعی و دهشیری نماینده ملایان در یونسکو نقطهً اوج این نابسامانیهاست، ?نخست آنرا بررسی کرده، سپس به ریشه یابی ناراستی ها و جنجالی که براه افتاده سخن خواهم گفت.
در گردهمایی روز23 ژوئن 2007 در یونسکو، خسرو خزاعی، جشن طبیعت و محیط زیست و اندیشه زرتشت را در پاسداری از آن بازگومی کند. این همایش به اعتراف خسرو خزاعی در ماهنامه ژوییه کانون اروپایی جهان بینی زرتشت، ?با ابتکار دهشیری نماینده ملایان در یونسکو بکوشش مصومه متقیان (دانشجو در نانسی) و و دبیر انجمن جهانگردی (و در واقع بازدید از گور های تازیان د د منش در ایران) وخسرو خزاعی و یار همیشگی او افتخار السادات دفتریان سازمان می گیرد و بظاهر بیش از 6000 یورو هزینه های آنرا مصومه متقیان می پردازد (انجام چنین هزینه ای برای یک دانشجو، دست ملایان را در این کار آشکار می کند) ننگ و بد نامی بیشتر از هنگامی آغاز می شود، که دهشیری نماینده ملایان در یونسکو، رشته سخن را در دست می گیرد و می گوید تصمیم دارد تعزیه (نمایش کشتار تازیان را که در خیابانها انجام می شود) در یونسکو به ثبت برساند، و بلافاصله در خواستی را که در این زمینه از پیش تهیه کرده بوده است به شرکت کنندگان ارایه می دهد، و از آنان می خواهد تا آنرا امضاء کنند.
این همایش ناهمگون و این پیوند نامتجانس ?با این پایان غم انگیز، برای ایرانیان فرزانه ورهروان اندیشه های زرتشت، چون ضربه ای جان سوز، همگان را از پای در می آورد و بدنبال پخش این خبر و خشم مردمان و آسیب هایی که خسرو خزاعی به فرهنگ کهن ایران وارد کرده است، این پرسش را به میان آورد. آیا خسرو خزاعی با یک برنامهً حساب شده برای نابودی انجمن های دینی و فرهنگی خود را به ملایان فروخته است؟، بویژه آنکه پس از آگاهی از نارضایی ها و خشم همگان و زیان جبران ناپذیری که با این پیوند ناستوده، به همگان زده است، نه تنها از این کار ناستوده که بدون رایزنی با زرتشتیان و فرزانگان آزاد منش ایرانی، در یک نشست همگانی و یا در یک نوشته، از پوزش خودداری کرده و برای جبران آن کمترین تلاشی نکرده است، پا را فراتر نهاده و این سخن زشت را بازگو می کند: در آینده برای سخنرانی به مسجدها هم خواهم رفت.
بدون شک خسرو خزاعی از کارنامه رویدادهای ایران زمین و یورش تازیان ددمنش به میهن ما بی خبر است، و نمی داند ، ددمنشان به هر شهرو دیاری که دست یافتند، هستی مردم را تاراج، زمین و خانه آنها را گرفتند مردان را گردن زدند و به زنان تجاوز کردند ، و سپس در بازار برده فروشان، بدست دژخیمان سپردند، آتشکده ها و نیایشگاههای زرتشتیان را گرفتند وبرای تبلیغات ددمنشانه خود بکار گرفتند. کدام ایرانی آزاده وخردمند می پذیرد به جایی برود که یاد آور سیه روزیهای ?مردمان بوده وبا کسانیکه زرتشت وزرتشتیان را مجوس، مردم را موالی (بنده) و تازیان را سید (برتر) می دانند، به هم سخنی بنشیند. این گفتار نابخردانه و انیرانی از کجا سر چشمه گرفته است.
ز دشمن تو یاری چه جویی همی
به بیهوده این رو چه پویی همی
تو راهی که دشمن نماید نپوی
که پو ینده را خواری آرد به روی
ز نیک و بدت هر چه آمد بسر
ز خود بین و از کردهً خود شمر
خسرو خزاعی برای تحریف افکار عمومی، با ساختن و پرداختن یک داستان جاسوسی و ضدجاسوسی بر آنست ،که با بد نام کردن، و تهمت های بی دلیل، راهی برای خروج از گندابه ای که در آن فرو رفته است بیابد. در جاییکه خسرو خزاعی با نماینده ملایان در یونسکو ، و دو نفر از سر سپردگان آنان در پوشش انجمن های? توریستی ، وافتخار السادات دفتریان به تدارک یک همایش می پردازند، دیگر نیازی به مامورملایان نیست.
بنا به ضرب المثل معروف، از خسرو خزاعی باید پرسید:، سوگندت را باور کنیم یا دم خروس را؟!.از سوی دیگر بکار بردن کُد (ف.د) که از شیوه های فراموشخانه هاست، در یک نشریه همگانی پرسش بر انگیز است. این داستان خیالی که به یاوه گویی بیشتر نزدیک است، با صد من سریش هم نمی توان به کسی چسباند.
خسرو خزاعی و عباس ساسانفر، که دست اندرکاران این کارهای بی بنیان هستند، باید بدانند که ایراد تهمت بی دلیل و بی ارج کردن دیگران، که با اندیشه های زرتشت و ارزش های فرهنگ ایران زمین در تضاد آشکار است، خود را بیشتر رسوا و بد نام می کنند، این سخنان دل آزار که موجب جدایی و تفرقه بین ایرانیان آزاده می شود، همان چیزیست که ملایان در جستجوی آنند. در چنین شرایط و رفتارهای نابخردانه و نامردمی، دیگر نیازی به مامور نفوذی نیست.
باید بدانیم این تفرقه افکنی ها و رفتارهای نابخردانه از کجا آغاز شده است.
خسرو خزاعی در نشریه اکتبر 2006 ترسایی که در رویاهایش، خود را همه کارهً انجمن جهانی زرتشتیان می بیند، به توصیف از کاخ ساسانفر و پذیرایی با شکوه و تشکیل انجمن جهانی زرتشت می پردازد، و می گوید روسای انجمن ها و اوستاشناسان برجسته، کار نوشتن اساسنامه را بر دوش گرفته اند.
در نشریه مارس 2007 ترسایی ، از تصویب اساسنامه در درهای بسته و برگزیده شدن (نه انتخاب کردن) هیت مدیره و مدیران عاملی سخن می گوید و به شیوهً ملایان مردمان را چشم و گوش بسته و بدون آنکه کمترین آگاهی از اساسنامه انجمن داشته باشند، و کمترین نقشی در اداره انجمن داشته باشند، بافتخار انجمن جهانی می رساند.
از آنجا که گزینش مدیران بدست ساسانفر انجام می شود، و شرکت کنندگان مصلحتی و یا با سکوت آنرا می پذیرند فرزانگانی چون فریبرزرهنمون که سالهاست، ماهنامه ایران زمین را یک تنه فراهم و به همه کشورهای جهان می فرستد، و دکتر وندیداد گلشنی به فراموشی سپرده می شوند. و آبرامیان را که برای زد و بندهای خود و و عملی کردن خواسته هایش موثرمی داند، به سخنگویی انجمن و از آنجا که از هوچی بودن خسرو خزاعی نگران بوده است او را در هیت مدیره می گذارد. خسرو خزاعی پس از این ناکامی، سخنانش بی رنگ می شود، نه تنها ستایش ها و تحسین هایش به فراموشی سپرده می شود، در نشریه مارس 2007 ترسایی، بدون آنکه نامی از کسی به میان آورد از تکرو بودن و تکرویها سخن بمیان می آورد.
خسرو خزاعی که در روزهای نخست از رئیس انجمن ها و اوستاشناسان سرشناس، سخن می گفت آیا می دانست برخی از این رئیس انجمنها چون خودش ، همه چیز با آنها آغاز و پایان می پذیرد. برخی از این انجمن ها شمار هموندانش از انگشتان یک دست تجاوز نمی کند و یا تنها انجمن به ثبت رسیده و کمترین کار فرهنگی و آئینی.تا کنون انجام نداده اند. و بسیاری از آنها از نوشتن ساده ترین چیزهای زندگی ناتوانند، چه برسد به پژوهش در فرزان زرتشتی و فرهنگ کهن ایران.
به استثنای استاد جعفری که بدرستی یکی از برجسته ترین پژوهشگران ایرانی است، و ساسانفر تنها روی حسابهای دیگری او را دعوت کرده است، کدامیک از این اوستاشناسان خاموش، تا کنون پیرامون سخنان اندیشه برانگیز زرتشت از خود چیزی نوشته اند. کدامیک از آنها به نوشته ایکه در آن دو گوهر همزاد (سپنتا مینو و انگره مینو) که یکی از ارزنده ترین اندیشه های زرتشت است، نفی می کند و زرتشت را مردی افسانه ای می داند، پاسخی شایسته داده اند، آنچه بیش از هر چیز شگفت انگیز است می بینم که خسرو خزاعی پس از از ناکامی از مدیریت عامل انجمن بفکر کار گروهی و مردم سالاری افتاده است، چیزیکه هرگز در نوشته هایش دیده نمی شود.
مگر او نمی دانست که اندیشمند و فرزانگان ایرانی باین چند تن دست چین شده ساسانفر پایانی نمی پذیرد، دو دیگر اینکه پس از نوشتن طرح اساسنامه انجمن، آیا می دانست که این طرح باید به آگاهی همگان برسد. و با رایزنی با آنان اساسنامه ای که شایسته این نام است نوشته می شد. سه دیگر نه تنها رایزنی نشد، برای انتخاب مدیران و جلب نظر فرزانگان برای داوطلبی مدیریت که زیر بنای مردم سالاری است کمترین اشاره ای دیده نمی شود. و در پایان چه اقدامی برای ثبت رساندن اساسنامه این چنانی بعمل ?آمده است، بدون شک هیچ و هنوز اساسنامه در حال تاسیس است و بعلت نداشتن آدرس و عدم ثبت در مرجع قانونی، فاقد شخصیت حقوقی است ، و آیا خسرو خزاعی می داند که در چنین شرایطی اتحاذ هر گونه تصمیمی طبق قانون در زمینه انجمن ها، غیر قانونی است (حتماً خواهید گفت که ما برتر از قانونیم)، در این صورت من حرفی ندارم چون با آدمهایی که قانون نمی شناسند، هر گونه گفتگویی از ابتدا نادرست است.
با شناختی که در درازای سی سال در فرانسه همگان از ساسانفر دارند، همگان می دانند که او بدنبال تشکیل یک انجمن قانونی و کار بنیانی برای پژوهش های فرهنگی و آیینی نیست، به همین جا که رسیده است کفایت می کند. او می خواهد از عنوان رئیس انجمن جهانی زرتشتیان به زد و زد و بندهایش با ملایان ، بهائیان ( که خود عضو هیت مدیره آنان در پوشش ایرانیکا ست) و سلطنت طلبان و دیگران بهره گیرد. بدون شک نامه آبرامیان که در نشریه ژوییه آمده است و همین داستان ساخته و پرداخته جاسوسی و ضدجاسوسی، با اشارهً او انجام شده است، و بر آنست که با ایجاد تفرقه و بدنام کردن مدیران، آنان را مجبور به ترک انجمن نموده، و انجمن را در همین مرحله که هست برای خود نگهدارد. نگاهی کوتاه به انجمن زرتشتیان پاریس که بیش از 20 سال پیشینه دارد، گواه زنده این ادعا است. شماره همواندان این انجمن از انگشتان دست فراتر نمی رود و شاید ساسانفر و همسرش، دو فرزند خوانده 60 ساله که هنوز خود را تحت قیمومیت ساسانفر می دانند، و همسران آنها،. نکته دیگر اینکه این انجمن با پیشینه طولانی کمترین کار فرهنگی و آیینی انجام نداده است، این نامردمی ها، این نادرستی ها، که برای زد و بند کردن با این گروه یا با آن دسته است امروز آغاز نشده است. از هنگامیکه دیو تازی در سرزمین آریایی ایران زمین لانه کرده است در همه جا دیده شده و می شود.
شما فرزانگان و دوستداران فرهنگ ایران، اگر بارزش های فرهنگ ایران زمین دلبستگی دارید و اگر پیروان اندیشه های والای زرتشت هستید، اگر می خواهید که خود و فرزندانتان، چون نیاکان پر ارجمان آزادانه زندگی کنید. باید سکوت را بشکنیم و شجاعانه و با اراده ای آهنین به جنگ دیو تازی و سرسپردگان آن بپا خیزیم و سلاح این جنگ ، آگاه کردن همگان به اندیشه های زرتشت است و این کار بزرگ ممکن نیست مگر آنکه، دست در دست، کار پژوهش اندیشه های زرتشت و ارزش های فرهنگی ایران و کارنامه رویدادی این کشور اهورایی را گسترش دهیم و هم میهنانان خود را به آن آگاه سازیم.
? با آرزوی برافراشته شدن درفش کاویانی و بر پایی اندیشه های زرتشت
????????????????????????????????????????????????????????????????
?دکتر فریدون راد
دموکراسی ایدئولوژیک و جمهوریّتِ، دکتر مهرداد درویش پور
با رشد و تکثر تکنولوژی ارتباطات و تمرین رعایت اصول فلسفهء لیبرال دمکراسی و زمینهء هموار و آماده کردن شهروندان برای آمیزش و زیستن در جامعهء پلورالیستی آیندهء میهن از سوی کاردانان و اندیشه پردازان ایرانی که تعدادی از آنها برای اشاعه و جایگزین کردن این پروسه ها، خود به روزنامه نگاری اینترنتی روی آورده اند و تا حد امکان از سانسور دیدگاهها و نظرات می پرهیزند، تا از تقاطع و نزدیکی اندیشه ها جبههء هدایتگر جامعه تقویّت شود، گهگاهی با نوشته هایی سیاسی روبرو خواهیم شد که بعضی از آنها فقط هدفِ بیان اظهار نظر زود گذری را دارند که از خواندن آن اندوخته و راهکاری را انتظاری نیست، امّا نوشته هایی که نگارندهء آن خود را آکادمیک معرفی و در بعضی موارد پیشوند گرادِ دکترا هم دارد و قصد بر آن هست که نظراتش را آکادمیک بر شکل گیری بستر راهکارها و روند های سیاسی کشور سوار کند و آنرا زیر بنای مرزبندی و ائتلافها قرار دهد، نباید بسادگی از کنار آنها گذشت.
مقالهء: "ملاحظاتی در بارهء سازمان، دموکراسی و جنبش جمهوریخواهی ایرانِ" "دکتر مهرداد درویش پور" که تا کنون بخش 1 آن در سایت ایران گلوبال منشر شده، یکی از آن نوشته هایی هست که به نقد کشیدن کوتاهِ آن لازم بنظر آمد. این نوشتهء بر سه مطلب:1- دموکراسی 2- جمهوریّت 3- مشروطه خواهی در ایران اشارت دارد.
برای شفافیّت این گفتار مجبوریم به وسط مقاله نگاهی بیفکنیم و با مردود شمردنِ این برداشتِ دکتر مهرداد درویش پور که میگویند: "مشروطه خواهان مانعی برای جایگزینی دموکراسی در ایران هستند" سخن را آغاز کنیم و با دیدگاه و فرمول بندی دیگر همسویی خویش را با ا یشان بدون ارزیابی از دوران سلسلهء پهلوی و گنجانیدن شاهزاده رضا پهلوی در این بحث، در رابطه با حزب مشروطه بطور مختصر بیان دارم:
1- حزب مشروطه تاکنون نتوانسته دلیل و برهان خواهانِ یک سیستم مشروطهء سلطنتی پارلماني خود را بنا به شاخص های سیاسی امروز بیان و تحلیل کند، اگر آنرا نشانهء سمبلیک و نماد وحدت ملّی میدانند، پاسخگوی این نیاز یک قانون اساسی بر اساس معیارهای امروزی هم میتواند باشد 2- این حزب از نظر تحلیل در سیاست پردازی و در پراتیک، در راهکارهای سیاسی و در بهم زدن توازنِ قدرت سیاسی در میان اپوزیسیون نقش مؤثری را ندارد و گاهأ فقط به بیان شعارهای مجردی میپردازد که از گونه های نمادین جامعه نشأت نگرفته و ابزار سیاست ورزی برای تبدیل آن به نیروی مادی سیاسی و اجتماعی امروز نیست.
3- انتخاب نام "حزب مشروطهء ایران" از یک طرف به گذشته تعلّق دارد، از سویی دیگر در آینده به زمانی مشخص و تا هنگام یک همه پرسی و رفراندوم محدود هست به همین مناسبت آیندهء این حزب تأثیر گذار و متداوم هم نمیتواند باشد، چه خوب بود که این حزب بجای انتخابِ نامی مشخص که یک سیستم حکومتی را در ذهن مجسّم میکند، نامی که بیانگر یک جهان بینی و فلسفهء سیاسی پایداری را که در نهادِ خود میتوانست داشته باشد بر خود می نهاد 4- حزب مشروطه پایهء دیدگاهی و جهان بینی خود را لیبرال دموکراسی معرفی میکند، در صورتیکه این حزب نه خود جایگاه طبقاتی آنرا دارد و نه در جامعه از پایگاه طبقاتی آن بر خوردار هست 5- حزب مشروطه بر عکس ذات لیبرال دموکراسی که ادعای آنرا دارد، بشکل کلکتیو دنبال منافع و هژمونی ترکیبي از دموکراسی و الیگارشی خود هست و باعث شکاف انداختن مصنوعی و بیمورد در بین ایرانیان شده است
6- از آنجا که تاکنون تحقیقات دقیق و کامل مردم شناسی در ایران صورت نگرفته، عدّه ای از پیشتازان و هواداران حزب مشروطه با بخدمت گرفتن تاریخ دانانِ ویژهء بخود، همچنان مانند گذشته به روش سنتّی و متدلوژیک نادرست، خود را تنها بازماندگان پارسیان و میراث دار و نگهبانِ فرهنگِ ایرانی، همراه با میهن پرستی، به جامعهء ایرانی و به اپوزیسیونِ حکومت اسلامی معرفی میکنند، در صورتیکه امروز پارسی بودن مختص طبقه ای خاص و یک هویّتِ ساختگی متمرکز نیست و حزب، سازمان، طبقه، گروه، و افرادی ویژه، نمیتواند و مجاز هم نیستند خود را نمایندهء آنها معرفی کند و اگر اقدام به این عمل شود، باید ذکر نام شهر، منطقه و استانی را که نمایندگی میکند به صراحت روشن نمایند، از سویی دیگر تعداد پاتریوتیست ها و حتّی ناسیونالیست ها، در طیف جمهوری خواهان ایرانی بیشتر از مشروطه خواهان هستند که اگر نسبت به سرزمین ایران متعهّد تر و آگاه تر از مشروطه خواهان نباشند کمتر هم نیستند. با وجود این باید از حذف مکانیکی و یا فیزیکی حزب مشروطهء ایران جلوگیری، و از زمینه و امکان رشد، خودنمایی و حضور فعّال در رقابتهای سیاسی مانند سایر احزاب و سازمانهای دیگر برای این حزب هم فراهم باشد.
امّا، دکتر درویش پور در نوشتهء خود "تضاد و سازش را دو عنصر کلیدی و یا دو عنصر همزمان ضرور در تحولات اجتماعی میداند". بدون آنکه ایشان از بستری که تحولات در آن صورت میگیرد یعنی جامعه، تعریفی کرده باشند. اگر جامعه را از لحاظ سیاسی مجموعه ای از گروهها و یا طبقات متفاوت و بالطبع با دیدگاهها و خواستهای ناهمگون بر خاسته از آن تعریف کنیم، وجود اختلاف در دیدگاه و خواسته های طبقاتی، اصطکاک های اجتماعی را بوجود می آورند که باعثِ نیروی محرکهء تحولات در جامعه خواهند بود. برای حلّ این چند گانگی در دیدگاه و خواسته ها، 2 روش وجود دارد:
1- یا اینکه به تضادهای طبقاتی علیه همدیگر چنان دامن زده خواهد شد که به انقلابی تبدیل شود و بشکلی خشونت بار یک طبقه طبقات دیگر را زیر فرمان خود در آورد، مانند فلسفهء ایدئولوژی مارکسیسم که" کارل مارکس" تاریخ را نتیجهء جنگ طبقاتی میدانست در نتیجه طبقهء کارگر را برای یک انقلاب قهر آمیز ناسیونال و اینترناسیونال آماده میکرد که از این طریق هژمونی خود را کسب کند.
2- یا اینکه بجای دامن زدن به تضاد طبقاتی و یا ازبین بردن طبقه و یا طبقاتی، به تقارب و آشتی دادن آنها در اثر همسان کردن استاندارد زندگی و آفرینش تعادل در عرصه های دیگر با آمیختن و ممزوج کردن این طبقات اقدام شود. همان کاری که در فلسفهء دیدگاه" لیبرال دموکراسی" صورت گرفته که حقوقدان، اقتصاددان، جامعه شناس آلمانی "ماکس وبر" آنرا در مقابل ایدئولوژی مارکسیسم قرار داد.
بنا بر این بر خلاف نظر دکتر درویش پور دو عنصر: "تضاد و سازش" آفرینندهء تضادها نیستند بلکه راهِ حلّ تضادهاي بر خاسته از ناهمگونی در جهان بینی و در خواسته های طبقاتی در جامعهء چند لایه ای هست، که ایشان بین جمهوری خواهان و مشروطه خواهان راه حلّ دامن زدن به طبقات را انتخاب کردند و در صدد آن هستند با حذف این و آن، جمهوریّت را بر کرسی بنشانند. که این جنگِ طبقاتی و دیدگاهِ ایدئولوژیک ایشان با دموکراسی و یا حکومت بر اساس راسیونالیسم و یا بنا به تعریف خودِ ایشان با "حکومت عقلانی" هماهنگ نیست و با پلورالیسم و لیبرالیسم سیاسی اصلأ خوانایی ندارد.
مشکل دیگر دکتر درویش پور، برداشت ذهن گرا و عدم تفکیک و تمایز در اصطلاحات سیاسي اجتماعی: "دموکراسی و جمهوریّت" هست:
دموکراسی در ادبیّات ایرانی معمولأ با مفهومهای "آزدای و هومانیسم" که اموری "زوبیکتیو" هستند اشتباهی تعریف و بکار برده شده است، در صورتیکه دموکراسی امری "اُپیکتیو" هست و یک ساختار حکومتی است که در یونان باستان در 508 قبل از میلاد در شهر آتن ظهور کرد که آنرا Polisdemokratieیا Athenische Demokratieمینامند و بعد از آن دیگر در تاریخ تکرار نشد. در این ساختار حکومتی که از نامش پیداست "حکومت مردم" هست هر شهروندی میتوانست مستقیم بدون واسطه در انتخابات و نشستهای سیاسی و اجتماعی، در قضاوت و دادگستری شرکت کند و هر مقامات اداری مربوط به شهر را کسب کند .Tapolitika گرچه در جهان امروز بیش از 120 کشور جهان بر اساس انواع دموکراسی ها اداره میشوند، امّا در اصل دیگر از نوع دموکراسی یونانِ باستان نیستند، بلکه براساس سیستم اَریستوکراسی( حکومت نخبگان و مشاهیر) هست.
پرنسیپ افکار جمهوری خواهی، که بر اساس تقسیم قدرت سیاسی و قانونمندی، حقوق اجتماعی، آرامش و بهبودی و امنیّت شهروندان طرح ریزی شده بود، با برکناری آخرین پادشاه روم( Lucius Lunius Brutus (، در سال 509 قبل از میلاد، ساختار حکومتی آنتیکِ رُم بوده است که مانند "حکومت دموکراسی" یونانِ باستان، دموکراسی نبود و در نتیجه انتخاباتی هم به شیوهء دموکراتیک صورت نمی گرفت و بر پایهء یک نظام حکومتی اُلیگارشی( حکومت اشراف زادگان، بزرگان، سرمایه داران، پدران روحانی) استوار بود.
بنا بر این اگر اصول و پرنسیپ دموکراسی در کنار نوع حکومتهایی مانند "جمهوریّت و مشروطهء پادشاهی" قرار نگیرد، هیچگونه فرقی بین این دو نوع ساختار حکومتی وجود ندارد و چه بسا مشروطهء پادشاهی برتر از جمهوریّت هم باشد. ارجحیّت هریک از این دو نوع سیستم حکومتی، بستگی به رعایت و نزدیکی آنها به اصول دموکراسی دارد نه به نام و ساختار آنها.
دکتر درویش پور، در نوشتهء خود تضمین جایگزین کردن دموکراسی در ایران را تنها در ساختار جمهوریّت می بینند، به بیانی دیگر دموکراسی را زیر مجموعه ای از جمهوریّت ارزیابی میکند، در صورتیکه در متون تئوری دانش سیاست عکس این قضیه است و در گذر تاریخ بطور پراکتیک آنرا هم به اثبات رسانده است. جمهوریّت ابزاری در خدمت و زیر مجموعه ای از دموکراسی هست. دموکراسی (حکومت مسقیم از طریق خودِ مردم) بالاترین و نقطهء اوج طبقه بندی و ارزش گذاری بر ساختارهای سیاسی حکومتی تاکنون موجود در تاریخ هست که برای نایل آمدن و یا نزدیک شدن به این هدف، سیستم مشروطهء پارلمانی بشرط رعایت دموکراسی و عملکردی بر مبناي فلسفهء "لیبرالیسم سیاسی" به همان اندازه امکان از عهدهء برآمدنِ آنرا دارد که جمهوری خواهان و یا سایر دیدگاههای دارد.
دکتر درویش پور تاکنون از خود نپرسیده اند که اگر "جمهوریّت" کلید حلّ همهء مشکلات در ایران هست، پس چرا در ارگانی( جمهوریخواهان دموکراتیک و لایئک) که در آن عضویّت دارند، فقط به واژهء " جمهوریّت" اکتفا نکرده و پسوندهای "دموکراتیک و لایئک" را هم به آن افزوده اند و اگر بر همین طریق پیش رود باید چندین واژهء سیاسی اجتماعی دیگر مرسوم در انواع دموکراسی ها و ساختارهای سیاسی امروزی که جمهوریّت و پادشاهی در برابر آنها دیگر کهنه شده است را به آن هم اضافه کنند.
از اینها گذشته خودِ دموکراسی( رأی اکثریّت بر اقلیّت)، با گذر زمان کهنه و از مدل افتاده و در بعضی موارد به یک نوع دیکتاتوری تبدیل شده است که به همین مناسبت، فلسفهء لیبرالیسم را که بر پایهء حقوق فردی تأکید دارد را درکنار دموکراسی گذاشتند و آنرا "لیبرال دموکراسی" مینامند، که دیدگاه ایده آل جوامع امروزی میباشد.
ارسطو 322-384 قبل از میلاد، موافق دموکراسی رادیکال نبود و حکومتی را پیشنهاد میکرد که در آن ترکیبی از دموکراسی و اُلیگارشی بود که قدرت سیاسی مردم در آن کم باشد، و تصمیم گیرندگان سیاسی فقط نخبگان باشند. سقراط هم 399-469 قبل از میلاد، اعتقاد داشت که دموکراسی یک روش بسیار اشتباهی هست زیرا تصمیمات سیاسی را باید مردمان عادي کوچه و بازار بگیرند. او کشور را به یک کِشتی مقایسه میکرد که چگونگی هدایتِ آن، نباید طبق نظرات همهء سرنشینان آن باشد، بلکه باید تحتِ کنترل یک کاپیتان با تجربه صورت گیرد. در نهایت سقراط با این نظران خود در یک دادگاهِ مردمی به مرگ محکوم شد.
در اینجا هدف محاکمهء "دکتر درویش پور" و صدور رأی مجازاتی نیست، بلکه نقد نظرات ایشان هست، که به نحوی ایشان گرایش به حاکمیّت سیستم اُلیگارشی و اَریستوکراسي نخبه گرایی دارند که این نخبگان و هدایتگرانِ کِشتی را هم فقط در طیف جمهوری خواه، آنهم در قشری که خود به آن تعلق دارند می بیند. این بینش زیانبار و خلاف دموکراسی هست، در دموکراسی آتن باستان، زنان، بردگان، مهاجرین، که شهروند محسوب نمیشدند همچنین کارگران خارجی که یونانی نبودند هم حق رأی و انتخاب را نداشتند. آیا برداشتی را که" دکتر درویش پور" از دموکراسی در قرن 21 دارد، با 500 سال پیش از میلاد تفاوتی ندارد که گروهی از نخبگان کشور در جبههء مشروطه خواهی را با بردگان، مهاجرین، کارگران خارجی یکسان پندارند و آنها را از حقّ انتخاب محروم بدارند؟؟.
"دکتر درویش پور" هم مانند بسیاری از افرادِ جامعهء ایرانی با دیدگاههای متفاوت، با "سیستم سلطنتی متمرکز" خیلی سطحی و از بینش کینه جویی و عداوت به این ساختار نگاه و آنرا تحلیل میکنند، امّا فیلسوفانی مانند مارکس و هگل با نتیجه گیری از تحقیقات ماتریالیسم تاریخی خود، آنرا یکی از مهّمترین دوران تکاملی جامعهء انسانی ارزیابی کرده اند که با کمکِ طبقهء جدید بورژوازی، به عصر واپسگرای فئودالیته و آنارشیسم پایان دادند و زمینه را برای زایش رفرماسیون، سکولاریسم، رنسانس و راسیونالیسم و دورانِ روشنگری و پیدایش ساختار دولت مدرن هموار کرد، که این مرحله از تکامل در دورهء سلسلهء پهلوی در ایران طی شد، و به ساختار ایلی و ایلخانی و عشیره ای در ایران پایان داد. متأسفانه امروز بعضی از افرادِ اقوام مرز نشین کشور کوشش بر آن دارند، که بر خلاف جبر تاریخ، آن ساختار قبیله ای را دوباره بازسازی کنند.
در عصر جدید هم اوّلین دموکراسی و ساختار دولت مدرن، سکولاریسم، دموکراتیک، جمهوریّت، فدرالیسم در سیستم حکومتی کشور ایالات متحدّهء آمریکا و بعد به تقلید از آن در کشور فرانسه شکل گرفت، قانون اساسی همین جمهوری فدرال آمریکا که نمونهء سمبلیک موفّق جمهوریّت و فدرالیسم در عصر امروز هست که در سال 1787 میلادی تصویب و به مرحلهء اجرا در آمد برخاسته از اصول "پارلمانتاریسم بریتانیای کبیر سلطنتی" و قوانین اتحادیهء "ایرُکِزن" میباشد. فلسفهء لیبرالیسم سیاسی و لیرالیسم اقتصادی که بحث امروز جوامع دموکرات و پیشرفته هست، هم در "کشور هلند" که نظام سلطنتی دارد بر خاسته است، نظم ادارهء کشور به شیوهء دولتِ مدرن متناسب با زمان و با اپوزیسیونِ برخوردار از بالاترین حق وتو در کشورهای دارای سیستم پادشاهی پارلمانی بر قرار هست، حتّی فدرالیسم هم در کشور های اروپایی اسپانیا و بلژیکِ، و... سلطنتی هم رایج هست.
در نتیجه همانطور که نظامهای حکومتي "دموکراسی و جمهوریّت" با گذشت زمان و بنا به دروان تکاملی به پروسهء تکمیلی خود باز نمانده اند، نظام سلطنتی هم موازی با زمان پوست اندازی کرده و از 2 نظام کشورداري دموکراسی و جمهوریّت: مردم سالاری را از ساختار حکومتِ دموکراسی و تقسیم قدرت سیاسی و پارلمانتاریسم را از جمهوریّت بر گرفته است.
آکادمیک های ایرانی هنوز درک نکرده اند که شناخت و فضای ارزش گذاری سیاسی و اجتماعی ایرانیان تغییرات بنیادی کرده است، که آنها دیگر نباید هنگام تحلیل از مسائل بر اساس داشتن مدرک و درجهء گراد آن، سطحی یا منجمد ابراز نظر نکنند، بلکه به محتوا و ریشه یابی درست و بر اساس نتایج پراتیک و نطری پروسهء پدیده ها توجه جدّی کنند، ساکنان سرزمین ایران یکی از آن ملّتهایی هستند که در طول تاریخ چوب خشک اندیشی، خود محوری، خود بزرگ بینی، و کم افق بودنِ دیدِ مدرک داران و روشنفکران و سیاسیون خود را خورده است، مدرک داران بودند که ایدئولوگ و مبلغ دین اسلام سنتّی در ایران شدند و خمینی ها را آفریدند، مدرک داران هستند که بدون عمامه جمهوری اسلامی را بوجود آوردند و تا کنون آنرا هم هدایت میکنند. همین مدرک داران تازه به دوران رسیده و نو کیسه هستند که به نفی تاریخ ایران میپردازند و ملّت ایران را به 6 ملّت تقسیم میکنند و قصد انداختن نفاق و دشمنی در بین اقوام ایرانی که هزاره ها در کنار هم مسالمت آمیز و با رسپکت زیسته اند را دارند. بی مناسبت نیست که ملّت ایران به حرف و پیام مدرک داران و روشنفکران و اپوزیسیون اهمیّتی نداده اند و نمیدهد و با اعتنایی راه خود را در پیش گرفته است.
جمهوری خواهان دموکراتیک و لائیکِ "دکتر درویش پور" بدون داشتن کنسبتِ سیاسی و اجتماعی ایی روشن، شکل گرفته بر اساس دیدگاه سوسیالیسم ارتجاعی فئودالی و خرده بورژوازی تخیلی رادیکال، و یا سوسیالیسم فرا طبقاتی، با دیدگاهِ قومی پارتیکولاریسم، که بعضی از آنها تاریخ ایران را تحریف و ساختگی حاصل 80 سال پیش می پندارد و از نام ایران و پارسی حساسیّت دارند و آنرا انکار، تمامیّت ارضی و همبستگی ملّی برای آنها بی مفهوم، ملّتِ واحد ایران را به ملّتها، حق تعیین سرنوشت را حتی تا مرز جدایی و تجزیه طلبی را سرلوحه و زیر بنای استراتزی سیاسی خود قرار داده است، چرا باید فُرم "جمهوریّت" آنها از "مشروطه خواهان پارلمانی" ایی که پیشتازان و بدنهء این حزب نه اینکه مفهوم دموکراسی را بدرستی درک، بلکه بر ضرورتِ رعایت و پیاده کردن آن تأکید، از آمادگی همساز کردن خود در یک جامعهء پلورالیستی و تن دادن به حقوق فردی و شهروندی و از شناخت مکانیزم جهان گلوبال امروز برخوردار، ایران را از آنِ همهء ایرانیان، و از ایرانِ واحد و از تمامیّت ارضی کشور دفاع میکنند، از امتیازاتِ بیشتری بر خوردار باشند.
"دکتر درویش پور" که براستی نگران جایگزینی دموکراسی در کشور هستند، باید اوّل از هموندان و همفکران خود در جمهوری خواهان دموکراتیک و لائیک شروع کنند، که با درک و لمس دموکراسی هنوز مسافتی نه کوتاه فاصله و مشکل دارند، و به آنها هشدار دهند که از چنگ زدن به جغرافیای سیاسی ایران و از خدشه دار کردن تاریخ آن دست بر دارند. این سرزمین همچون بیابانی خالی از سکنه و بدون نگهبان که بعضی ها فکر میکنند نبوده و نیست و نخواهد بود.
ضرب المثلی ناخواسته در گوش فرو رفته و در رابطه با چونگی جایگزین کردن دموکراسی در ایران در حافظه دوباره زنده گشت که میگوید: پسرکی در حالت نشسته با دستگاهِ تهیه شده از چرم و آهن، خسته از کار تکراری باد زدنِ خود در آتش، پدر آهنگرش را صدا زد: که ای پدر مرا خوش بُوَد اگر دراز کشم و در آتش بدمَم (دمیدن)، پدر کار کُشته و گله مندِ از سختی چرخش روزگار ِ نه بر وفق مُرادش، با اَبروانِ در هم رفتهء عرق کنان در اثر حرارتِ آتش و آهن و خیزش کار، در لابلای بازي آمد و شدِ بین چکُش و قطعه آهن سرخ رقصان و گریزان بر سندانِ کار خویش به قصد فرُم دادن آن ، در جواب پسرک زاویه دار و کنایه مند گفت:" پسرم، تو بدَم حال تو بمیر و بدَم".
اینک ملّت ایران را به آن مردِ آهنگر تحمّل و صبر به پایان رسیده، و مدرک داران و روشنفکران و ایدئولوگها و سیاستمداران کشور را به آن پسرکِ بهانه گیر میمانند، آنچه ملّتِ ایران مانند پدر آهنگر آگاهانه و بدونِ چون و چرا از پسر میخواهد، دمیدن و یا به تشبیهی دیگر همان دموکراسی هست و جواب آنها به روشنفکران ایرانی هم همان جواب پدر به پسر هست،
حال میخواهد مشروطه خواهان در حالت نشسته در این آتش بدَمَند و یا سوسیالیستها بر زمین افتاده در آن بدمند و یا جمهوری خواهانِ دموکراتیک و لائیکِ "دکتر درویش پور" در حالتِ ایستاده در این آتش بدمند، در هر حالتِ دمیدنِ آن، ملّتِ ایران را ملالی و باکی نیست، آنچه مسلم هست و باید رعایت شود بر خورداری همه آنها از حقّ دمیدن است، تصمیم گیرندهء نهایی مردم هستند که کدامیک از این گروههای دمندگان رساتر، قانونمند تر، و تداوم بخش تر میتواند بدَمَد.
Nasser.karami@gmx.de
03.06.2007 میلادی
سالروز 28 سالهء پدیدهء "جمهوری اسلامی" در ایران [8 پایانی]
نقش رهبر انقلاب در سرکوب جنبش اصلاح طلبی
گذشته از آمیختن دو مفهوم ناسازگار و دشمن تاریخي تئوکراتی با جمهوریّت، قانون اساسی نظام اسلامی، پارلمان، تقسیم نامتوازن قدرت سیاسی بین رهبر انقلاب و پرزیدنت، وجود شورای نگهبان، شورای مجتمع مصلت نظام رفسنجانی، مجلس خبرگان، قوهء قانونگذاری، نیروهای انتظامی، با سایر ارگانهای ایدئولوژیک وابسته و تحت فرماندهی رهبر انقلاب، که جنبش اصلاح طلبی دولتی را در ایران ساقط کردند و در آینده هم به آن ادامه خواهند داد، خودِ پدیدهء فردی، روانکاوی، ماهیّت، کاراکتر، جهان بینی و سیاست گزاری رهبر انقلاب سیّد علی خامنه ای، در مدّت 18 سال در این جایگاه، نقش برجسته ای را در این تحوّلات داشته است که جز:
شوم و شکست، سرکوب و تحقیر، از بین بردن اندیشمندان و کاردانان ایرانی، دامن زدن به تشنجات درونی، در خاورمیانه، درگیری با جهانِ دموکرات خارج بویژه آمریکا و اتحادیّه اروپا، پیوستن به شبکیّهء تروریسم گلوبال، پایین آوردن جایگاه و ارزش نام و فرهنگ ایرانی در خانوادهء بزرگ جهانی، آگاهانه نگهداشتن پیوستهء جامعهء ایران در فضا و فرهنگِ تاسوعا و عاشورای کربلای حسیني تمام فصل آن، دست آورد دیگری نداشته و تا زمانی که سیّد علی خامنه ای در یک قطب و علی اکبر هاشمی رفسنجانی در قطب دیگر قدرتِ سیاسی کشور قرار دارند، این سرزمین و ساکنان آن جز ادامهء ذلّت و خواری، مصیبت و بد بختی، از دست دادن ناسیونالیتت و هویّت ایرانی خود و تحمیل فرهنگ اسلامی سنتّی، فروپاشی و نابودی کشور، امر دیگری را تجربه نخواهند کرد.
دستگاه قضایی کشور به فرماندهی مستقیم رهبر انقلاب تا اواسط سال 2000 میلادی جنبش اصلاح طلبی را در ایران از پای درآورد. مطبوعات که در کشورهای مدرن نگهبانِ دموکراسی هستند و در ایران نیز نیروی محرّکه و توضیح و گسترش رفُرمها را بر عهده داشتند و تا سال 2000 تعداد آنها حتّی به 600 رسیده بود، یکی پس دیگری بسته شدند. خبرنگاران، رهبران جنبش دانشجویی و جنبش زنان ایران، بخشی از جامعهء روحانیّت، نویسندگان، روشنفکران، حقوقدانان، احزاب و سازمانهای مذهبی، رده های بالا در قوهء اجرایی، در وزراتخانه ها، که خواهان رفُرم بودند و با سیاست پرزیدنت خاتمی همسو و در بعضی موارد از نزدیکان ایشان بودند، دستگیر، محاکمه و زندانی شدند، که پروسهء بعضی از این بگیر و ببندها هنوز هم ادامه دارند، به فرمان شخص رهبر انقلاب صورت گرفتند.
گرچه آقای خاتمی از سیاست ضد آمریکایی مرسوم د رجهان سوّم و در کشورهای عربی، بشکل معتدل آن هرگز چشم پوشی نخواهد کرد، ولی به مناسبت آسیب پذیری نظام جمهوری در مقابله با ابر قدرت جهان آمریکا و رفع این خطر ، اقدام به یک مصاحبه با تلویزیون آمریکایی CNN کرد، درست یک روز بعد از این مصاحبه سیّد علی خامنه ای خط قرمزی بر گفته های پرزیدنتِ کشور 70 میلیونی ایران کشید و بادادنِ صفتِ شیطان بزرگ به حکومتِ آمریکا، این کشور را دشمن درجهء یک جمهوری اسلامی محسوب کرد. با بی ارزش کردن تز" گفتگوی بین تمدّنهای" پرزیدنت خاتمی و در مقابل مطرح کردن شعار "جنگ میان فرهنگها و تمدّنها" و با تأکید بر ارزشهای اسلام سنتّی حوزه ای، آنرا تهاجم فر هنگی کشورهای غربی به فرهنگِ قرآنی ارزیابی کرد.
رهبر انقلاب سیّد علی خامنه ای برای سُست کردن پایه های کابینهء پرزیدنت خاتمی، کنزرواتیوترین افرادِ را در نوک هرم قوهء قضاییه به خدمت گماشت، تا تمام اشخاصی که به طرفداری از رفُرمها جامعهء مدنی را هدایت میکردند بشکل ترورهای رنجیره ای 1998 از بین ببرند و سازمان اطلاعاتِ مخفی رژیم لیستی از نام دگراندیشان، خبرنگاران، روشنفکران، و رهبران اپوزیسیون فعّال در جایگزینی رفُرمها در کشور تهیّه کرده بود که در فرصت مناسب آنها را هم سر راه خود بردارند. جنبش دانشجویان در سال 1999 برای سد کردن و تراکم رفُرمها، برای بستن روزنامهء لیبرال"سلام"، همچنین برای تعقیب و دستگیری عاملین ترورهای زنجیره ای، جنبش دانشجویی 2003 که علاوه بر خواسته های دموکراتیک اینبار به روشنی استعفای پرزیدنت خاتمی را هم خواهان بودند، تحت فرماندهی شخص رهبر انقلاب سرکوب شدند. در انتخابات ماه مارس 2000 رفُرمیستها در پارلمان ایران از اکثریّت آراء برخوردار بودند که طبق اصول دموکراسی قادر بودند هر قانونی را بتصویب برسانند، امّا شورای نگهبانِ در رأس آن رهبر انقلاب قرار گرفته، تمام قوانین پیشنهادی اصلاحی مجلس را مغایر با شریعت اسلام و تضعیف قدرت رهبر و نظام جمهوری اسلامی ارزیابی و از صحنهء سیاسی کشور خارج ساخت.
نمایندگان اصلاح طلب مجلس اکنون با داشتن رأی اکثریّت در پارلمان در نشست آگوست 2000 میلادی خود، تلاش در به تصویب رساندن یکی از شعارهای محوری انتخاباتی خود، یعنی مصونیّت و استقلال مطبوعات کشور از نظارت و کنترل شورای نگهبان و قوهء قضاییه، همراه آن دادن آزادی و میدان بیشتر به فضای مطبوعات و به ژورنالیستهای کشور که موتور اصلی دوران گذار بودند را کردند. این بار رهبر انقلاب صبر نکرد که این خواسته از سوی شورای نگهبان بلوکه شود، بلکه خود شخصأ ماوراء قانون اساسي نظام اسلامی، و با بی اعتنایی به نمایندگان مردم و پرزیدنت انتخابی آنها وارد معرکه شد، و با نوشته ای به مهدی کروبی رئیس مجلس آن زمان فرمان ممنوع شدن حتی طرح این موضوع در مجلس را صادر کرد و آنرا بر علیه اسلام و قرآن و نظام اسلامی نامید. با خواندنِ نوشتهء حکم سیّد علی خامنه ای در مجلس عدّه ای از نمایندگان به نشانهء اعتراض جلسه را ترک کردند.
سایر برخوردهاي سپاهِ پاسداری گونهء رهبر انقلاب با آکسیونها و نوشته های اعتراضی جمعی از نمایندگان مجلس در چندین بار که نگرانی های خود را به سیستم متمرکز مطلقهء یکنفرهء قابل خطای رهبر انقلاب، همچنین سپردن قدرت بیشتر به جایگاه پرزیدنت کشور و پارلمان در تصمیم گیریهای سیاسی، در عوض کاهش نفوذ قدرتِ مافوق شورای نگهبان و در مجموع سرنوشت کشور ابراز میداشتند بهتر از رفتار مذکور در بالای رهبر انقلاب نبوده است. جامعهء ایرانی از دیدگاه ایشان که هنوز بالغ نیست و حق دخالت در امورات زندگی خویش را ندارند.
فرصت مناسب دیگر برای شناسایی و پرونده سازی رفُرمیستهای درون کشور، شرکتِ 22 نفر از متفکرانِ جنبش اصلاحات، در کنفرانس" بنیاد هاینریش بُل،Heinrich Böll- Stiftung "( نویسندهء مشهور آلمانی 1917-1985) در آپریل 2000 در شهر برلین آلمان بود. این 22 نفر از سوی این بنیاد که به حزب سبزهای آلمان نزدیک هست و در زمینه های سیاسی، پژوهشی، اجتماعی مشغول به فعالیّت میباشد، بطور رسمی دعوت بعمل آمده بود، پس از بازگشت به ایران دستگیر شدند، که نام اکبر گنجی با "مانیفست جمهوریّت" خود در میان دستگیر شدگان برجسته تر شد، بطور یقین دستگیری این افراد از سوی پارلمان و یا پرزیدنت ایران صورت نگرفته، بلکه بدستور مستقیم رهبر انقلاب بوده است.
محمّدعلیشاه قاجار در تمام طول عمر خود برای نابودی انقلاب مشروطیّت کوشید و دست آخر با کمک قزاقهای روسی مجلس انتخابی ملّت ایران را در سال 1909 میلادی به توپ بست و در حقیقت تا آغاز جنگ جهانی اوّل از انقلاب مشروطیّت دیگر چیزی باقی نگذاشت، سیّد علی خامنه ای هم از نظر کشورداری و فرهنگی مانند این شاهِ قاجار و از نظر دیدگاه ارتجاعي دینی مانند شیخ فضل الله نوري همان دوران، انقلابِ دوّم مشروطهء ملّت ایران( جنبش اصلاحات) که همانا پایان دادن به جهل و خرافات، افسونگری و حکومت مطلقهء سایهء خدا، و در عوض جایگزینی مردم سالاری، خردگرایی، ساختار دولت با روابط اجتماعی مدرن با اندیشهء گیتی گرایی مرسوم امروز جامعهء جهانی پیشرفته را هدف راسخ خود قرار داده بود را، تاکنون سرکوب کرده است و میکند.
محمّدعلیشاهِ قاجار به آرزوی خود نرسید، امّا سیّد علی خامنه ای با سیستم نظامی و پلیسی، نظام اسلامي قاجار مانندِ خود نه فقط پارلمان و پرزیدنت و شاهرگهای اساسی سیاسی تأثیر گذار کشور را به تنهایی در چنگ دارد، بلکه هر زمان که اراده کند با اهرمهای: نهادهای کنزرواتیو خود در مجلس و در جامعه، با شورای نگهبان، قوهء قضاییهء، شورای مجتمع مصلحت نظام، تحتِ فرماندهی خود مجلس را به توپ خواهد بست، چنانکه تا کنون بارها به این عمل اقدام کرده است. اگر لازم باشد گارد انقلاب، سپاه پاسداران و ارتش را هم بطور کامل به میدان خواهد آورد.
جمهوری چهارم، انتخاب پرزیدنت محمود احمدی نژاد، 2004- ....
در نوشته های قبل یادآوری شد، که هر سه گروه: 1- کنزرواتیوهای سنتّی 2- پراگماتیسم 3- رفرمیست ( اسلامگرایان چپ)، به نظام سیاسی کشورداری ولایتِ فقیه و جدایی ناپذیري دین و سیاست با قانون اساسی بر اساس ارزشهای دین اسلام و نوع حکومتِ دوران خلفای راشدین 1400 سال پیش تدوین شده اعتقاد راسخ دارند، تنها اختلاف آنها در انتخاب استراتژیکهای جایگزینی این اهداف و ارزشها میباشد.
گروه رفرمیستها، ایدئولوژیک و رادیکال بودنِ سیستم را سمّ و عامل نابودی آن میدانند، در عوض گروه کنزرواتیو در رأس آن سیّد علی خامنه ای، هر گونه نرمش رفرُمیستها را عقب نشینی و تنها راز موفقیّت را شعارها و ارزشهای سمبلیکِ زمانِ انقلاب با شیوهء سیاسی خشونت و سرکوب با تکیه بر نهادهای بوجود آمدهء همان دوران مناسب می بیند و هرگونه رفُرمی را مانند رفُرمهای" گلاسنُست و پِرسترُیکا" دوران گورباچف برای سوسیالیسم در شوروی را خطری برای فروپاشی نظام اسلامی خویش می بینند و حاضر به هیچگونه ریسکسی نیستند. گروه پراگماتیسم بسرکردگی رفسنجانی در شورای مصلحت نظام، نقش هماهنگ کننده بین پرزیدنت و پارلمان، شورای نگهبان، و نظارت بر امور را در خدمتگزاری به مقام رهبر انقلاب دارد.
با شکست پروسهء تلاش در رفرماسیونِ دین اسلام و لیبرالیزاسیونِ سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، درون ساختاری نظام جمهوری اسلامی از سوی رفُرمیستها ( اسلامگرایان چپّ) و با تاکتیکِ فلج کردن و به نمایش گذاشتن ناتوانی حکومتِ اصلاح طلبِ پرزیدنت خاتمی از سوی کنزرواتیوها به فرماندهی خامنه ای، در انتخابات پرزیدنتی سال 2005 در ایران محمود احمدی نژاد از جناح کنزرواتیوها، در سوّم ماه آگوست همان سال، به عنوان نهمین پرزیدنتِ نظام اسلامی بر گزیده شد.
جایگاه و پتانسیل سیاسی پرزیدنت و پارلمان که نقش تنها نیروي اپوزیسیونِ درونِ ساختاری نظام اسلامی داشت را، اکنون رهبر انقلاب سیّد علی خامنه ای این دو ارگان از سوی کنزرواتیوها اشغال شده را در کنار ارگانهای کنزرواتیو دیگر مانند شورای نگهبان، مجلس خبرگان، شورای مجتمع مصلحت، در کنار نیروهای انتظامی و ارتش در اختیار خود دارد. در واقع قدرت سیاسی نظام جمهوری اسلامی اکنون حتّی بدون اپوزیسیون سفارشی و خودی، ساختاری همگونِ کنزرواتیو دارد.
پرزیدنت احمدی نژادِ کنزرواتیو، طبق ماهیّت و دیدگاه و استراتژیک، سیاست رادیکال و ایدئولوژیک همراه باخشونت بر اساس ارزشهای فوندامنتالیستی دین اسلام را در درون کشور و زیر بنای سیاست خارجی ضد آمریکایی و اسرائیل و فرهنگ تمدّن غربی، کپی شده از سیاستهای اتخاذی دوران جمهوری اوّل در حیاتِ خمینی را مبنای اساس کار خود انتخاب کرد و آگاهانه شعار برداشتن کشور اسرائیل از روی نقشهء جغرافیای جهان و انکار کشتار یهودیان در زمان نازیسم در آلمان را به خیال گسترش آن در خاورمیانه برای متحّد کردن کشورهای عربی و مسلمانان جهان بر علیه آمریکا محور سیاست خود قرارداد. پرزیدنت احمدی نژاد و استاد ایشان خامنه ای با تجربه نگرفته از گذر زمان، فراموش کردند که اینان نه آن روح الله خمیني کاریسماتیک هستند و نه زمان و شرایط امروز ایران و جهان با آن دوران قابل مقایسه هست و ملّل کشورهای جهان هم مانند ملّت ایران نیستند که با زبانِ عامیانهء درشتخویي بیقاعده و بی پرنسیپ، سپاه پاسداری و بسیجی مأبانهء تروریست وار، خارج از نزاکت و بی محتوا با آنها به محاوره و مشاجره بپردازند و رفتار کنند.
فراموش کردند که جهانِ امروز با مکانیزم مناسبِ زمان و فاز تکاملي خود، پارامترهای عقب ماندهء سنتّی جمهوری اسلامی و اهداف نامبارکِ مورد نظر آنها را بخوبی میشناسند و 90% ملّت ایران هم بارها آنرا رد کرده اند، فراموش کردند که امروز دیگر اتحادیّهء اروپا و آمریکا در برخورد با آنها متحّد شده اند، حتّی قادر هستند چین و روسیهء را هم با خود یکی کنند. درک نکردند که جهان عرب و حتّی فوندامنتالیستهای آن فریبِ شعارهای پوچ ضد اسرائیلی و ضد آمریکایی دیروز خمینی و شعارهای امروز یک پاسدار پیر بنام علی خامنه ای و پاسدار جوانی بنام محمود احمدی نژاد را نخوردند و نخواهند خورد.
طولی نکشید که بکار گیری و تکرار دیدگاهِ کنزرواتیو و ایدئولوژیکِ دوران خمینی از سوی علی خامنه ای و پرزیدنتِ دست پروردهء خود احمدی نژاد در سیاست خارجی، با مقاومت شدید بین الملّلی، کشورهای عربی خاورمیانه، ناحیهء خلیج فارس، شمال آفریقا، و از سوی کشورهای همسایهء ایران روبرو شد، که حکومتگران رژیم اسلامی از ترس پیامد کارکردِ خویش برای کاهش فشار جهانی دست بدامن: نمایندهء آمریکا در عراق، پرزیدنت عراق جلال طالبانی، ولیعهد عربستان سعودی عبدالله کشورهای ناحیهء خلیج فارس، مصر، وزیر امور خارجهء کشور ترکیّه آقای "گول"، پرزیدنت افغانستان، شدند و در مقابل آنها زانو زدند.
نتیجه گیری کوتاه از عنوانِ انتخاب شده:
1- در اساس گوهر اصلی انقلاب 57 یعنی انتخابِ کنسبت بازگشت به ارزشها و پارامترهای دینی و ایدئولوژیک اسلام سنتّی برای حلّ تضادهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی باز مانده ازحکومت قبل و اضافه بر آن بحرانهای عمیق بیشمار برخاسته از همین انقلاب و دگردیسی آن تا به امروز، انتخابی صد در صد اشتباه بوده که رشد و تحرّک جامعه ایران بسوی آینده را حداقل یک قرن به تأخیر انداخته است.
2- رهبران و حکومتگران اسلامی با هوشیاری ملّت ایران موفّق نشدند ساختار سیاسی، فرهنگی، اجتماعی ایده آل و مناسب با جهان بینی دینی و سیستم ولایت فقیه خود را پیاده و نهادینه کنند، در نتیجه پایه های قدرت سیاسی آنها در جامعه و در جهان بینی ایرانیان زمینگیر نشده و همچنان ثبات و استمرار حاکمیّت و فرمانروایی آنها پا در هوا و اکنون متزلزل شده است.
3- تلاش در ترکیبِ اسلام ایدئولوژیک فوندامنتالیستِ سنتگرا با اتخاذ سیاست رادیکالیزه همراه با خشونت و تبدیل آن به ابزاری برای سرکوب جنبش دموکراتیکِ درون کشور و زیر بنا قرار دادن آن در سیاست خارجی، بویژه برای مقابله و مجادله با کشورهای غربی و دموکراتیک، یک بار در دوران حیاتِ خمینی، بار دیگر از دوسال قبل تاکنون محمودِ احمدی نژاد و بار سوّم مانند صدها بار دیگر برای همیشه با شکست روبرو شده است. از بازخوانی هاشمی رفسنجانی، خاتمی، کروبی و سایر بازنشستگان رژیم اسلامی درنوکِ هرم سیاسی و رهبری دردی را دیگر دوا نخواهند کرد.
4- ایرانیان بعد از انقلاب57 درگیر بوده اند که هویّت خود را برچه اساسی تعریف کنند: ناسیونالیسم ایرانی، ایدنتیتت شیعه، یا پان اسلامیسم؟؟، که حکومتگرانِ اسلامی هویّت شیعه گری را هدف اصلی خود، و خیالِ پان اسلامیسم را در سر هم داشتند، امّا با شکست در این دو زمینه، تلاش بر آن کردند که ایران را در لیگای عربی و انجمن کشورهای مسلمان جا دهند، در همین رابطه در جلسهء 30 نوامبر 2006 کشورهای اسلامی، سخنگوی وزیر امور خارجهء ایران "حمید رضا آصفی" از سوی رهبر انقلاب گفت:که ایران بی صبرانه منتظر پذیرش عضویّت آن در کشورهای لیگای عربی هست، خودِ سیّد علی خامنه ای در دیدار چندی پیش با نخست وزیر کشور ( اسماعیل اُمرگِله)، کوچک و گمنام جیبوتی برچنین آرزویی تأکید کرد، امّا کشورهای عضو این لیگا با این بهانه که این ارگان عربی هست و با پذیرفتن کشور و ملّت ایران ماهیّت عربی خود را از دست میدهد و از اهداف سیاسی،نظامی و اقتصادی و فرهنگی خود منحرف میشود، عضویّت ایران را نپذیرفتند. بنابراین این بار هم تلاش در تعریف هویّت ایرانی براساس دین اسلام و مذهب تشیّع از حملهء اعراب تا صفویّان و قاجاریّان و حکومتهای بیگانهء دیگر و امروز از سوی سران رژیم اسلامی برای چندمین بار در تاریخ با شکست رویرو شده است.
5- سران جمهوری اسلامی که پیوسته با دیدگاه و ایدئولوژیک دینی، حاکمیّت خود را بر ملّت ایران تحمیل کرده اند، اکنون با شکست کامل و عدم کارایی اسلامگرایی ایدئولوژیک سنتّی آنها در ایران و در جهان، اکنون برنامهء هسته ای ایران را به ناچاری آگاهانه به یک ابزار ایدئولوژیکی هم برای سرکوب در کشور و برای مقابله با جهان خارج و تشنج زایی در خاورمیانه تبدیل کرده است. به التیماتوم های سازمان ملّل، آژانس انرژی هسته ای، و به هشدارهای جهان امروز، و به توصیه های دوست و دشمن و منافع ملّی توجهی نمیکند و به یکه تازی خود ادامه میدهد.
برکسی پوشیده نیست که سیاست هسته ای رژیم برای استفادهء اقتصادی و تحقیقات علمی و رشد تکنولوژی در کشور نیست، زیرا اگر این اهداف را تعقیب میکرد، به روابط سیاسی، منش و کردار متناسب، با تن در دادنِ به مکانیزم امروز جهان و فرصت های مناسب اقتصادی در آسیای میانه، در قفقاز، کشورهای همسایه، دریای خزر، خاورمیانه را ازدست نمیدادند و با فراهم کردن زمینه از فرار مغزها به خارج جلوگیری و از نیروی توانمند متخصّصان ایرانی خارج از کشور استفاده، سیستم اقتصاد کشور را بر اساس خردگرایی و شایسته سالاری برنامه ریزی، و روابط اقتصادی خود را با اتحادیهء اروپا و آمریکا تنظیم میکردند، نه صرفأ با کشور چین و رقیب انرژی خود کشور روسیه.
6- محور قرار دادن مسئلهء هسته ای با ناسیونالیسم ایرانی و ملّی جلوه دادن آن بی مورد است، فقط زمانی مسئلهء هسته ای فراگیر و به امری ملّی تبدیل خواهد شد، که طرف حساب ملّت ایران فقط "پارلمان و پرزیدنت انتخابی" آنها باشد و تمام نهادهای غیر انتخابی و ایدئولوزیک اسلامی با فرهنگ سنتّی آن از ارگانِ رهبر انقلاب سیّد علی خامنه ای گرفته تا کوچکترین شورای محّل اسلامی آن منحل اعلام شوند. و کلمات عربی" الله اکبر" از وسط پرچم ملّی ایران برداشته شود و بجای آن نشانهء شیر و خورشید بجای اصلی خود باز گردد. در آن صورت بدون شک پارلمان و پرزیدنتِ ایراني انتخاب شدهء مردم و غیر مکتبی که قصد ساختن بمب اتم را هم ندارد، از پشتیبانی افکار عمومی و بخش وسیعی از ایرانیان حتّی اپوزیسیون رادیکال آن بر خوردار خواهند شد.
7- سؤالات بنیادی که امروز ایرانیان باید از خود بپرسند این خواهد بود که چرا و به چه مناسبتی ایرانیان برای دست یابی به دموکراسی میبایستی حتمأ از وسط دین اسلام بگذرند ؟؟ چرا این مایهء سیه روزی که در گذر تاریخ هویّت ایرانی و سرزمین آنرا از هر جهت به نابودی کشانده و میکشاند را کنار نگذارند و اگر هنوز به دین باوری نیازمندند چرا گذشته از دین زردشت، دین مسیح، یا دین یهود و یا بودا و یا ادیان دیگر را انتخاب نکنند ؟؟ و یا چرا اصلأ دین اسلام را دور نزنند؟؟ چرا ملّت ایران رهایی خود از شر پدیدهء جمهوری اسلامی پدیدهء شوم قرن بیست را، به رفرماسیون در دین اسلام وابسته کرد است ؟؟. چرا ایرانیان مانند بردگان این وزنهء سنگین دین اسلام رادیکال ناسازگار با فرهنگ ایرانی و جهان را باید ناخواسته پیوسته با خود حمل کنند ؟؟. براستی اگر ایرانیان از سر شوق آزادانه و دلخواه، راه جهنم را برگزینند، تا دیگر خامنه ای و رفسنجانی و خاتمی نخواهند آنها را با خشونت و زور و اجبار به بهشت ببرند، جمهوری اسلامی، آنها و فرهنگ ایرانی اشان را راحت خواهند گذاشت؟؟.
گزینه های ممکن:
سیاست و روشی را که حکومتگران جمهوری اسلامی در پیش گرفته اند، دوست و دلسوزی برای این سرزمین و ساکنان آن در میان همسایگان و بقیهء جهان باقی نگذاشته اند، و هر روز که میگذرد منزوی تر و با نمایی ناشایسته تر معرفی خواهند شد و احتمال گزینه های زیر را ممکن خواهند ساخت:
1- اگر حکومتگران رژیم جمهوری اسلامی، به خواسته های سیاسی، حقوق بشر، دموکراسی، کناره گیری و عدم حمایت از شبکیهء تروریسم جهانی، تغییر روش در خاورمیانه و نزدیک و تشنج زدایی در شاهراههای راههای آبی، دامن نزدن به بحران مردم فلسطین و اسرائیل و پشتیبانی از صلح و آرامش در منطقهء، آمریکا و اتحادیهء اروپا تن در دهد و تضمین بدهد، و غنی سازی اورانیوم را متوقّف کند و پیشنهادات مطرح شده را بپذیرد، آنوقت ایالات متحدهء آمریکا در استراتژیک بعد از جنگِ دوّم خلیج با بیرون راندن ارتش صدام از کویتِ خود، که نه قصد سرنگونی رژیم اسلامی، بلکه جا دادن آن در دایرهء امنیّتی حوزهء خلیج فارس خود پیروز شده است و در واقع جمهوری اسلامی اهلی و تسلیم شده است. آنوقت ملّت ایران باید بتنهایی تکلیف خود را با رژیم روشن کند.
2- یا رهبران جمهوری اسلامی بر کورس دیدگاه اسلام ایدئولوژیک و فوندامنتالیستی خود با گسترش و صدور آن باقی خواهند ماند و به غنی سازی اورانیوم و طرحهای اتمی خود بدون رعایت قوانین جهانی ادامه خواهند داد، در آن صورت کشورهای همسایه، کشورهای عربی بویژه ناحیهء خلیج فارس، و شمال آفریقا مانند مصر، کشورهای ترکیّه و اسرائیل دو کشور متحّد نظامی و سیاسی بعد از سقوط حکومت محمّد رضاشاه پهلوی در منطقه، و جهان دموکراتیک در کنار آمریکا و اتحادیّهء اروپا خواهند ایستاد و دست ارتش آمریکا را برای گزینهء نظامی هموار خواهند کرد، تلفات و ضایعات برخاسته از این گزینه قابل پیش بینی نیست. آنچه مسلم هست علاوه بر نابودی تأسیسات هسته ای، تسخیر و کنترل نقاط استراتژیک تنگهء هرمز و خلیج فارس با استانِ خوزستانِ نفت خیز، حداقل برای مدتّی اوّلین هدف آمریکایی ها خواهد بود.
3- یا اتخاذ سیاست افزایش تحریم های اقتصادی، کنترل و فشار از بیرون موازی با ممانعت های های چند گانه، به عبارتی دیگر منزوی و محاصرهء حکومت اسلامی از بیرون برای تضعیف کردن و مهار آن از سوی ایالات متحدهء آمریکا و هم پیمانان آن، از سویی دیگر تقویّت نهادها و جنبش های دموکراسی خواهی درون کشور که باعث فرو ریزی ساختار رژیم از درون شود. طبیعی است که گزینهء 3 مناسبترین شکل دوران گذار هست، که خوشبختانه علی رغم حضور فعّال ارتش آمریکا در آبهای خلیج فارس و در کشورهای همسایه و هم پیمانانش در منطقه، بر ادامهء این استراتژیک تاکنون وفادار مانده است. زیر مجموعهء گزینهء 3 تضعیف حکومت مرکزی، و تقویّت نیروهای جدایی طلب مرزنشین کشور است، که جز هرج و مرج و آنارشیسم با ویرانی عمومی و دخالت دادن بیگانگان در امور کشور پیامد دیگری نخواهد داشت، تبدیل خواهد شد.
سران رژیم اسلامی باید بدانند اگر آمریکا در کشورهای افغانستان و عراق با شکست کامل مواجه شود که حتّی مجبور شود این کشورها را هم ترک کنند، ارتش آمریکا و اتحادیّهء اروپا در منطقه بنا به در خواست اغلب کشورهای عربی و برای ادامهء تسلط خود بر اقیانوس هند و محافظت از تنگه ها و شاهراههای آبی برای ترانسپورت مواد نفتی، و توازن قدرت سیاسی برای امنیّت جهانی، در خاورمیانه و در کشورهای ناحیهء خلیج فارس خواهند ماند. طراحان جمهوری اسلامی باید تا کنون درک کرده باشند که، زمانی غرب تصمیم به سرنگونی صدام حسین کرد، که این کشور به جبههء رقابتهای نفتی و انرژی اتحادیهء اروپا و آمریکا یعنی کشورهای روسیه و چین پیوست.
در جدول فرمول بندی شاخص های کشورداری در جهانِ امروز، ساختار جمهوری اسلامی با کارنامهء رهبران آن که در مدّت حاکمیّت 28 سالهء خویش اعتماد ملّت ایران از آنها سلب شده است و نام آنها در عرصهء بین الملّلی با آنارشیسم و تشنج آفرینی عجین میباشد و در چند مورد به جرایم جنایی تروریستی محکوم گشته و از سوی پلیس اینترناسیونال حکم دستگیری آنها در جریان هست، نمیتوانند در شرایط کنونی قانونمند و مفید با جهانیان سر میز مذاکره بنشیند و کشور ایران را هدایت کنند، تنها کاری که از آنها ساخته است، زمینهء فراهم آوردن انتقال قدرت سیاسی به نمایندگان اصلی مردم زیر نظارت سازمان بین الملّل هست.
امروز بر تمام نیروهای خواهان سربلندی ملّت و سرزمین ایران واجب است که بحث های بیمورد ایدئولوژیکی، قومی، حزبی، سازمانی، ساختاری را کنار بگذارند و زیر سقف دموکراسی دست اتحّاد بهم دهند، آتش بر گرفته در این خانه از انقلاب 57 ، اکنون شعله ور شده است و میرود که پایه ها و ستون های اصلی نگهدارندهء آنرا بسوزد و اسکلت آنرا در هم فرو ریزد، کودکانه هست که با بحث جمهوری خواهی و یا مشروطه طلبي امروز خود شاهد فرو ریختن کامل آن باشیم.
اگر خانه ای که گویند زمانی فرهنگ ساز بوده است بر جای بماند، تعیین ساختار با قوانین زیستن همگانی آن، گزینش رئیس جمهور و یا پادشاه آن، رفتگر و دربان آن، کارگزار و کارفرمای آن، انتخابِ در و پیکر و رنگ و نگار درونی آن، آسان هست. پس بیایید همه باهم آتش شعله ور شده را خاموش کنیم، در غیر اینصورت در برابر گذشتگانِ پشت برزمین نهاده در این مرزو بوم در هرکجای آن، و در مقابل نسلهای آیندهء خویش شرمساریم.
25.05.07 میلادی
Nasser.karami@gmx.de
سالروز 28 سالهء پدیدهء "جمهوری اسلامی" در ایران
[7]جمهوری سوّم: حکومتِ
اصلاحات سیّد محمّد خاتمی 1997- 2004 میلادی
از زندگینامهء سیّد محمّد خاتمی چنین بر می آید که در خانوادهء مذهبی ( پدرش روحانی سرشناس: آیت الله سیّد روح الله خاتمی) در اردکان استان یزد دیده به جهان گشوده است. با آموختن فاز مقدمات دینی در محضر پدر و با اشتیاق فراوان ایشان به کسب علوم و معارف اسلامی با ترک دبیرستان در کلاس یازده رهسپار قم میشود. همزمان با اخذ دیپلم متوسطه، در دانشکدهء ادبیّات اصفهان فلسفه و در دانشگاه تهران رشتهء علو تربیّتی را فرا میگیرد، امّا محور فکری و فلسفهء زندگی اش پیوسته فراگیری متون دینی سنتّی و فاصله نگرفتن از محیط حوزه ها و مساجد و طبقهء روحانیّت سنتّی بوده است. به همین مناسبت هم آگاهانه حرفه و شغل آخوندی و روحانیّت را برای مفهوم بخشیدن به زندگی و امرار معاش خویش تا پایان عمر برگزیده است.بدون شک آقای خاتمی در مقایسه با همنوعان خود برخوردار از یک سری صفات برتر بوده است که 70% ملّت ایران در بین 238 نفر کاندیداتور بطور رسمی، که فقط چهار نفر آنها از کانال تصفیهء شورای نگهبان گذشت، در انتخابات 1997 به ایشان رأی داده اند: با رقیب انتخاباتی کنزرواتیو سنتّی خود "ناطق نوری" از هر جهت قابل مقایسه نبود. بر خلاف چهرهء درهم فروریخته و خشمناک سیّد علی خامنه ای، بر خلاف هاشمی رفسنجاني به شمار روز و بنا به مقتضای زمان نقابدار، و بر خلاف چهره های طلبکار پوشیده از گرد و غبار برگرفته از حجره های تنگ و تاریکِ حوزه های سِحر و جادوي تُهی از انگیزه و نشاط قم قرون وسطایی سایر روحانیّت سنتّی، محمّد خاتمی با اعتماد و غرور از تبار محمّد و علی، معاویه و یزید بودنِ خود، تبسمی امّا کذاب که نشان از زندگی را در ذهن و خیال زنده میکرد که پنداری راز و پیامی جدید و نمایی تازه از اسلام گذشتگان عربِ خود "اسلام دموکراتیک" را در سر و جیب دارد، بر لب داشت.طبقهء ساده اندیش باورمند مذهبي جامعهء ایرانی، جذابیّت و صداقت دینی را در نگاه و پیشانیاش میدید. قشر میانی(فرهنگیان، دانشگاهیان، کارمندان، هنرمندان، نویسندگان،...) جامعه بنا به شرایط و زمان وجود آقای خاتمی را تنها وسیله و ابزار مناسب برای رهایی از دامی که در آن گرفتار شده است می پنداشت، در رقابت های انتخاباتی با برگزیدن شعارها در برابر کاندیدِ کنزرواتیوها از نظر روانکاوی فرد ایده آل زمان مردم بود، منش و کردار، مهربانی و فروتنی و ادب از خود نشان میداد، نمای بیرونیاش با آخوند ها و ملاّ های سنتّی فرق داشت، فرم و رنگ لباس خود را می شناخت، در کابینهء زمان پرزیدنتی رفسنجانی به عنوان وزیر فرهنگ به مناسبت محدودیّت روزافزون آزادی بیان در سال 1992 استعفا داده بود،
وعدهء اسلام دموکراتیک، آزادی گفتاری و نوشتاری، با وعدهء عملی کردن رفرمهای ساختاری دولت قانونمندِ حافظ امنیّت و حقوق شهروندی را بر سر زبانها گذاشته بود، شعار" ایران برای همهء ایرانیان" را که بار دیگر دگراندیشان را به دام اندازند را سر میداد. در سرزمین زادگاه "مارتین لوتر" رفُرم گر دینی معروف، بسر برده بود و نسیم برخاسته از دموکراسی های غربی، ناخواسته بوی ملایم و کمرنگی از: رفرماسیون، راسیونالیسم، هومانیسم، لیبرالیسم، دموکراسی، حقوق بشر، برابری زن و مرد را به مشامش رسانده بود و با دوربین چشم آنچه را که بر پردهء پلورالیسم و رنگارنگ این جوامع دیده بود بطور اتوماتیک، بر لایه و نواری باریک در تاریکیهای حافظه اش نقش بسته بود، که عکسهای ظاهر شدهء آنرا به ملّت ایران نشان نداد و هرگز هم نشان نخواهند داد.
پرزیدنت خاتمی با بررسی و برداشت از جوّ عمومی و خواسته های اقشار گوناگون جامعهء ایران و تأثیرات بر گرفته از جوامع غربی، و با ادعاي اسلام دموکراتیک خود، با برگزیده شدن به عنوان پرزیدنت، امر فضای باز سیاسی، شکوفایی و رشد فرهنگی را در ایران طرح کرد، مسئلهء حقوق زنان را به میان کشید که برای اوّلین بار، یک "وزیر زن" را در کابینهء خود بکار گماشت، نشریّهء "زن" زیر نظر خانم شهلا شرکت اجازهء انتشار گرفت، 9 سال حداقّل سن برای ازدواج دختران را به چالش گرفت، روسری ایدئولوژیک خانم ها جرأت عبور از نیمه های سر را پیدا کرد، مسئلهء جدایی خانم ها و آقایان را در جامعهء ایرانی به انتقاد گرفت، از حقوق بیشتر برای طلاق گرفتن زنان طرفداری کرد، در سال 2003 شصت و پنج درصد دانشگاهیان خانم ها بودند واجازهء انتخاب شغل پلیس به آنها داده شد، با انتخاب "عطاء الله مهاجرانی" به وزارت فرهنگ آزادي بیشتری داد که از سانسور و چاپ نشدن کتابها تا مرزی مشخص جلوگیری شود، مطبوعاتی که بطور آزاد در مورد شرایط مافیای سیاسی و اقتصادی کشور می نوشتند پروانهء انتشار گرفتند، نشریهء "جامعه" که فرهنگ و ادبیّات جامعهء مدنی را تبلیغ میکرد تأسیس شد، جوانان در جامعهء مدنی ایران ابراز وجود کردند و با نشان دادن جرأت و جسارت بیشتر به صحنهء سیاسی و اجتماعی کشور پا گذاشتند.
انتشار نشریهء "راه نو " متعلّق به اکبر گنجی که در مجموع دستگاه ولایت فقیه و حاکمیّت را به مناسبت غیر انتخابی بودن آنها زیر سؤال می برد 1998 میلادی اجازهء انتشار یافت که در همان سال بسته شد، پرزیدنت خاتمی تابوی روابط با ایالات متحّدهء آمریکا را شکست و در سال 1998 میلادی در تلویزیون آمریکایی CNN مصاحبهء تلویزیونی که در آن از مردم بزرگ آمریکا، از تمدّن و فرهنگ غنی و دموکراسی بی همتای آن یاد و تمجید کرد، مصاحبه ای به عمل آورد و از ملّت و دولت آمریکا به مناسبت گروگانگیری 444 روزهء اتبای آمریکایی در سال 1979 در زمان حیات خمینی استدعای پوزش کرد. در آگوست 2003 میلادی ایران به "کُنو نسیون" سازمان ملل در مورد رعایت حقوق بشر پیوست، گفتمان دیالوگ میان فرهنگ ها را به میان کشید، جهانِ غرب و بخشی از ایرانیان از پرزیدنت خاتمی نقش گورباچف دوّمی را در گذار از دیکتاتوری دینی به دموکراسی و سکولاریسم را انتظار داشتند، شاعر و نویسندهء بدرودِ حیات گفتهء ایرانی "هوشنگ گلشیری" انتخاب شدن سیّد محمّد خاتمی را به جایگاه پرزیدنتی، انقلابِ دوّم در ایران نامید.
اصلاحات خواستِ مردم بود، نه حکومت
سیاست رفُرم و اصلاح طلبی چکیدهء افکار، برگرفته از بازتاب زندگي روزمره، خواست طبقات چند گونه با استراتژیک مناسبِ زمان ملّت ایران برای جابجایی و توازن نیروهای سیاسی همراه با تغییر اتمسفر مفید فراگیر جامعه، با نگاهِ انتقادی از نتایج زیانبار دیدگاه فوندامنتالیسم و ایدئولوژیک دوران خمینی و جانشین آن سیّد علی خامنه ای، و پیامد شوم دوران مافیایی سیاسی اقتصادی حکومت پرزیدنت هاشمی رفسنجانی با همکاری رهبر انقلاب بوده است. امروز دیگر بر پژوهشگران اجتماعی و علاقمندان به دانش سیاسی پوشیده نیست که در اساس دین اسلام حتّی در قرن 21 اصلاح پذیر نیست و جنبش رفُرم و اصلاح طلبی در ایران هیچوقت خواست نمایندگان آسمانی و زمینی آن: رهبر انقلاب و اندامهای مختلف پیکرهء سیستم ولایت فقیه با پارلمان و پرزیدنت های انتخاب شدهء آن نبوده و نمیتواند باشد.
خواستهای بنیادی اصلاحی ملّت ایران که به امیدِ عملی شدن آنها سیّد محمّد خاتمی را در انتخابات برگزیدند را میشود با بیان پنج عنوان کلی:1- رعایت دموکراسی 2- شکل گیری جامعهء مدنی 3- پیوستن به خانوادهء جهانی 4- رعایت حقوق بشر 5- سکولاریسم، طبقه بندی کرد و به تشریح آن پرداخت که محصول نهایی دسترسی به 4 خواستهء اوّل، قرار دادن دو ستونِ اصلی تشکیل دهندهء نظام جمهوری اسلامی: یعنی ستونِ انتخابی امّا فرمایشی و ناتوان "جمهوریّت" آن در مقابل ستونِ تئوکراتی غیر انتخابی بسیار قوی "ولایت فقیه" سیّد علی خامنه ای را در پی داشت، که با برتری دادن و تقویّت هرچه بیشتر ستونِ جمهوریّت آن، در مقابل تضعیف و به حاشیه و حتی بیرون راندن ستون تئوکراتِ ولایت فقیه و ارگانهای غیر انتخابی( شورای نگهبان، مجلس خبرگان، مجمع مصلحت نظام،...) وابسته به آنرا از صحنهء سیاسی کشور ( 5- سکولاریسم) هدف دراز مدتِ اصلی خود قرار داده بود.
با نادیده گرفتن اصلاح طلبان درون ساختار حکومتی و احزاب و سازمانهایی وفادار زیر سقف نظام اسلامی و در چهارچوب قانون اساسی آن، تراوش فکری و موتور محرّک تأثیر گذار جنبش اصلاح طلبی "طبقهء میانی کلاسیک" جامعهء ایران است که بر عکس زمانِ "محمّد رضا شاه پهلوی" که سریع به نان و نوایی رسیده بود ولی در سَر بار سیاسی نداشت در نتیجه با تغییر مسیر دادن سیاست و در جبههء "روح الله خمینی" قرار گرفتن خود فاجعهء انقلاب 57 را ببار آورد، اکنون با خالی شدن جیب و در تنگنا افتادن با از دست دادن موقعیّت تاریخی و هویّت ملّی خویش این بار با کوله باری از تجربه و دانش سیاسی اجتماعی پا به میدان نهاد. طبقهء زحمت کش و کارگر ایران که با سیستم اقتصادی رانتخوار نفتی، سرمایه داری دولتی متمرکز و کلریکال با ساختار اقتصاد فئودالیتهء لجام گیسخته، از همه مهمتر اقتصاد سوسیالیسم اسلامی که بر پایهء تولیدی و خلاقیّت اقتصاد دانش محور و اشتغال ساز برنامه ریزی نشده در رنج هست، با عزمی راسخ استوار بر بنیاد تجربه و آگاهی نقش سودمند تاریخی خود را بار دیگر در این جنبش به معرض نمایش گذاشت و همچنان با برافراشتن پرچم طبقهء خویش در ردیف اوّل تحولات قدم به جلو دارد.
دو نیروی برجستهء خواستار اصلاحات
با توجّه به مطالب بالا، در میان گزینشگران پرزیدنت خاتمی، حضور و نقش دوطبقه از همه برجسته تر هستند: یکی جامعهء چند جانبه تحتِ ستم زنانِ مبارز ایرانی که با حرکت جدیدِ خود بار دیگر بخش مهمّی از رهبری جنبش را بر عهده گرفته است، و دیگری نسل جوان متولّد سالهای 1970- 1980 هست که زمانِ سلسلهء پهلوی را درست بیاد ندارد و تجربه نکرده است و در جنبش انقلاب سال 57 ایران هم مشارکتی نداشته و اکنون از شعارهای عملی نشده و بی محتوای رژیم از آغاز تاکنون خسته و از ساختار نظام متکی بر اسلام سنتّی کور ایدئولوژیک رویگردان شده بود و 85% از گزینشگران پرزیدنت خاتمی را تشکیل میداد، میباشند.
بویژه این دو طبقه خواهان تغییرات سیاسی بنیادی، لیبرالیزاسیون اقتصادی، رفرمهایی زیربنایی در ساختار و مکانیزم دولت (سکولاریسم)، در بازار کار، پایان دادن به بحرانهای اقتصادی برای استانداردِ زندگی بهتر، برای باز شدن فضای اجتماعی فرهنگی، بهبودی روابط بین زن و مرد، آزادی بیشتر و فرصت های مناسب برای جامعهء زنان، دسترسی به تکنولوژی کومونیکاتسیون امروز، دسترسی به فرهنگ و مطبوعات خارجی برای پرورش و تکمیل آگاهیهای فراگیر اجتماعی و فرهنگی، اقتصادی، سیاسی خویش در جهان بهم پیوسته و گلوبال کنونی، پایان دادن به انزوای ایران در جهان، و برقراری روابط بهتر و شایسته با جها غرب بویژه ایالات متحدهء آمریکا بودند، که امروز هم بر عملی شدن این خواسته ها منسجم و یکپارچه پافشاری و تأکید دارند.
پشتیبانی مردم از اصلاحاتِ پرزیدنت خاتمی
از آنجا که برخی از کردار و شعارهای مطرح زمانِ انتخابات و مدتّی بعد از گزینش پرزیدنت خاتمی به این مقام، پژواکی از شعارهای راهکاری مرحله ای و با خواسته های چند گونهء جامعهء ایرانی هماهنگ و حتّی در بسیاری از امور، یکسانی کامل داشت بر خلاف دیدگاه و پلمیک سیاسی بسیاری از اصلاح طلبان درون ساختاری و در دایرهء همسو با نظام اسلامی، با بخش اروپا و آمریکا و در مجموع خارج نشین آن با تزهای گذار مسالمت آمیز، رفُرمیست، یا ثبات اصلاح طلبی، و بر خلاف ادعای آن بخش از اپوزیسیون سردرگم و رشد نیافتهء موازی ساز و جاده هموارکن و دست نشاندهء خودِ رژیم، لایه های گوناگون جامعهء ایرانی، احزاب و سازمانهای سیاسی ایران درون و برون مرز از راست ترین تا رادیکالترین حتّی با مشی سرنگونی حشونت آمیز آن، آشکار و پنهان با ضمیر آگاه و یا نا آگاه خویش پشتِ سر آقای خاتمی بودند و برای باز شدن فضای باز سیاسی اجتماعی و رهایی هرچند اندک خود و سرزمین خویش به ایشان چشم امید بسته و ایشان را در جایگاه کلیدی برای آغاز گشودن مشکلات جامعهء خود میدیدند.
طبقات مختلف جامعهء ایران با رأی بیش از 70% خود آگاهانه چنان پتانسیل مادی سیاسی و حقّ" وتوی قوي" برخاسته از تمام وجودِ خویش،سرشار از احساسات پاک و ارزشهای معنوی ایی را که آرزوی هر سیاست مداری در هر عصری بوده است، به پرزیدنت خاتمی دادند که در انواع حکومتی داری بجا ماندهء تاریخ کم نظیر بوده است. این همبستگی، وحدت ملّی، اراده و فداکاری همراه با فرمانبرداری با انسجام سیاسی مردم، نه اینکه میتوانست جبههء کنزرواتیوها به رهبری خامنه ای را به عقب نشینی وادارد و مانند سیلی عظیم پایه های بارگاه خلیفه گری نظام جمهوری اسلامی اش را فرو ریزد و بر ویرانه های آن ایرانی دیگر را بنا نهد، بلکه با حلّ معقول بحرانها و تشنج های درونی و در عرصهء جهانی، در اندک زمانی شکوفایی همه جانبه ای را در کشور دامن میزد و ملّت ایران را در خاورمیانه و در جهان بر کرسی و در جایگاه شایستهء خود می نشاند.
ملّت ایران که پیوسته در تاریخ چوب بلند نظری، بگذشت، صلح جویی خود را خورده است، اینبار هم فراموش کرد که آقای خاتمی از زمانِ کودکی با دین و طبقهء آخوند مؤانست داشته و چگونگی مسلط شدن بر افکار مردم را فراگرفته و تنها نگهبان منافع و دیدگاه و حاکمیّت همین طبقه میتواند باشد. آقای خاتمی در اوّلین مصاحبهء مطبوعاتی خود بعد از انتخاب شدن به عنوان پرزیدنت ایران گفت: [که پاسدار مذهب رسمی، نظام جمهوری اسلامی و نهادینه کردن قانون اساسی آن، وفادار و خدمتگزار بی چون وچرای مقام رهبری سیستم ولایت فقیه هست، و بیان داشت فقط به رفُرمهایی دست خواهد زد که در چهار چوب قانون اساسی و نظام جمهوری اسلامی بگنجد، و به ساختار نظام صدمه ای وارد نکند].
سوگند نامهء آقای خاتمی در صفحهء 13 کتاب "توسعهء سیاسی، توسعهء اقتصادی و امنیّت" ایشان بیانگر گفته های بالاست. در پایان دو دورهء ریاست جمهوری اش هم به صراحت گفت" من نیامده بودم که رژیم را عوض کنم". ولی چرا و چگونه بخشی از جامعه و اپوزیسیون دورن کشور، بویژه بخشی از اپوزیسیون خارج از کشور به مدت 8 سال دنبال آن براه افتادند و هنوز هم دست بردار نیستند، احتیاج به پژوهش و روانکاوی بیشتر دارد، امّا پذیرفتن آن به عنوان یک مرض اجتماعی زیانبار که در تاریخ سیاسی کشور بارها تکرار شده است و مخصوص قشری از روشنفکران جامعه میباشد، میرود که به یک اصل تبدیل شود.